یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای
3 امتیاز + / 0 امتیاز - 1390/10/30 - 18:54
دیدگاه
bazargan

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری كه مرا یاد كند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطایی كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر كجا مینگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید كه مرا دریابد
ورنه دردیست كه مشكل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می كشم آه كه كاش این او بود
كاش این لب كه مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با كه گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چكار آیدم این زیبایی
بشكن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نیست
فاش گویید كه عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید كه پیغام از كیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

1390/10/30 - 19:26

(3 )