اعترافای باحال
دسته:فاقد دسته بندی
86 کاربر

4317 پست

       
اعترافای باحالتونو بزارید تا همه با هم بخونیمشون...لایک یادت نره ها

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

اعترافای باحال

گروه عمومی · فاقد دسته بندی· 86 کاربر · 4317 پست
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
دل خراش است كه عاشق به مرادش نرسد.......در پي عشق بسوزد و به يارش نرسد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 01:14
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 22:16
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:29
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:13
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
{-26-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:09
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
chi begam valaaaaaaaa
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 20:09
+3
سحر
سحر
یه آدمایی هستن... که دلت رو واسه آدمایی که نیستن تنگ می‌کنن...!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 21:32
+8
aB'Bas S
aB'Bas S
اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/7 - 12:57
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
بچه بودی یادته
دهنه خودتو سرویس میکردی سیخ دست به سینه بشینی
اسمت بره توو خوبها؟
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/6 - 00:54
+6
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
پشـتِ هـَــر دافِ موفــقــی ، یـــه دوســت پـســــر مـــایــــه داره ....

شک نکن
7 دیدگاه  •   •   •  1390/12/6 - 00:28
+5