تا زمانی که حدود رو رعایت می کنی دوستمی دوستت دارم در غیر این صورت بد عصبی میشم.به ضرر خودته

امتياز پروفايل

[بروز رساني]
+98

آخرين امتاز دهنده:

امتياز براي فعاليت

مشخصات

موارد دیگر
آفلاين مي باشد!
بازديد توسط کاربران سايت » 108917
♥ نگار ♥
23225 پست
زن - متاهل
1371-09-06
حالت من: شاد
ليسانس
خانوم خونه
ايران - تهران
با همسر
فراري
نميکشم
دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شرق
شیمی محض
خانواده ام،همسرم.دوستانم(مجازی و حقیقی)
از این خوشگلا
از اون ماشینا
N_negaram@yahoo.com
9092301202

اينها را ايگنور کرده است

توسط اين کاربران ايگنور شده است

دوستان

(220 کاربر)

آخرین بازدیدکنندگان

گروه ها

(43 گروه)
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺷﯿﺨﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﮔﻔﺘﺎ ﻣﺴﺘﯽ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ ﻣﺴﺘﻢ . ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ؟
.
.
.
.
.
.
ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭽﯽ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ . ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺶ، ﺭﻭﺵ ﻣﯿﭽﺴﺒﻪ.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران گرفته ام به هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت

با اشک های حلقه شده پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم به رابطه با واژۀ توام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب

در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:13
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اومدیــم بَعضیـا رو آدَم کنـیم زیــادی روشون کار کَردیم احساس خدایی بهشون دست داد!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:12
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کسی میدونه چرا وقتی میری سوپر مارکتی چیپس و ماست موسیر و
کالباس و خیارشور و نوشابه و دلستر میخری چرا فروشنده چپ چپ نگات
میکنه؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:10
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه روز ی خره میره خواستگاری ی اسبه...
.
.
.
.
.
.
.
.
تا این پایین اومدی بقیشو بخونی
آخه خر خواستگای میتونه بره!!
نکنه انتظار داشتی بگم
بابای اسبه جواب رد داد به خره...
چون بچشون قاطر میشه؟
برو عزیزم این چرت و پرتا
واست نون و آب نمیشه...
خجالت بکش هم سن و سالای تو الان دارن اورانیوم درست میکنن...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:08
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به بعضیا هم باید بگی : این قدر کلاس میذاری ، زنگ تفریحم داری ؟ !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:07
+4
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
باز نشر توسط NEGAR1992
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این ی کپی از پستای بقیه نیست،حرف دل خودمه
با اینکه از خیلیا ناراحت شدم توی اینجا
ولی هنوز هم هستن کسایی که ارزش پست گذاشتن براشون رو داره که بیام
به امید دیدار البته اگر بذارن در خدمتتون باشم اگر هم نبودم براتون بهترینها رو ارزو میکنم
شبتون قشنگ دوستای خوبم
یا علی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:52
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خوش به حالت حوا ! خودت بودی و آدمت ! وگر نه آدم تو هم به هوای دیگر میرفت....
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:46
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به یکی از این فامیلای ما گفتن عسل واسه چشم مفیده رفته مالیده به چشماش …
دیگه کار از فشار تحریم گذشته یکی بره خورشیدو خاموش کنه !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:42
+4