کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman

يه ♥پسرايي♥ هستن که . . .



صداي خنده هاشون تو خيابون ميپيچه



شلواراشون نه خيلي براشون بزرگه نه خيلي کوچيک



ابروهاشون فابريک خودشونه



همونايي که نه لکسوز دارن نه کمـري ..!



اما مـرام دارن



چشمشون همه جا کار نمي کنه



<span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica


آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/28 - 15:00]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:00
+2
saman
saman

در امتداد خیابان شلوغ نگاهت

مماس با خط ویژه ی احساست


محتاط می رانم


با تماشای ویترین پر زرق و برق وابستگی ها


بی تفاوتی بی چاره ی تو را درک می کنم


می خواهم در انتهای چشمانت گم شو م


جایی که ایستگاهی نباشد


هیچ غریبه ای


من باشم و خلوت خیالت


...


یک چراغ سبز مانده تا پل جسارت


آنگاه وجودم شعله می کشد


شیشه شرم می شکند


ویران می شوم در برخورد نفسهایت


دستانم کروکی اندامت را دقیق لمس می کند


این است همان اولین تصادف


و نمی ترسم از آن سیلی


محکم تر بزن


جریمه بوسه ی غیر مجاز را !!!



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:51
+1
saman
saman

دیگراین ناله هافایده ندارد.حالااشکهایت رابه پای سنگی بریز


که برروی مزارم می گذارند.من رفته ام،


خیلی پیش ازآن که توبه خودبیایی رفته ام.


رفتم تالحظه های تنهایی ام راپشتحصاری ازفراموشی هاپیداکنم.


دیگراین گریه هاوفریادهانه توراتخلیه می کند


ونه مرازنده می کند.


ولی بااین حال قول می دهم همیشه به سراغت بیایم.


هنوزهم باگریه هات می گریم وباخنده هات می خندم.


مثل همیشه برات ازخودم،


ازدنیای ساکت کودکی هام می گویم.


من تورامثل همان سادگی هاخواهم بخشید،


توتقصیری نداری.آنهانمی دانندچه رنج هایی تحمل کردی.


آنهانمی دانندچه قدرهمیشه تنهابودی.


وطعم تلخ غربت وبی همدمی راسالهاوسالهاتنها،به دوش کشیدی.


نمی دانند چه قدرفلاکت وبدبختی راتحمل کردی.


من تورامی بخشم چون می دانم باتوچه کردند:


باتو،بابچه ات بااحساس وغرورت بازی کردند


وازطعم تلخ این بازی به نفع خودسودبردند


وباصدای بلن خندیدند.


من توراقبل ازاین نیزبخشیده بودم،


وقتی ابرازعشق کردی،


وقتی ترکم کردی،


وقتی طعنه هات روبه پام ریختی،


وحتی وقتی منوکشتی.بازهم توروبخشیده بودم،


قبل ازاین که بمیرم.


خانه دلم همیشه تاریک وتنها بود،


قلبم همیشه تورامی طلبید،


ولی حالامن مرده ام درآرامش ابدی،


آسایشی دورازهرگونه رنج وتنهایی وحسرت،


دراین بسترسردخاک دیگرجسم وروحم ازدوری تونمی لرزه


وبهانه گیری نمی کند،ولی می دانم که دلم برات تنگ می شه.


برای نگاه عاشقت،


برای عشق نوجوونی ات.


من مرده ام واین آرامش زیرخاک رومدیون توهستم.


توهم منوببخش،اگردرکشاکش زندگی وگریزوناگریز


این حیات تلخ،بهانه ات راکردموبه سراغت آمدم.


مراببخش برای هر آنچه خواستم وبودی،


خواستی وبودم،وبرای هرآنچه که نمی دانم.


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:47
+2
saman
saman


اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم

می کوشم بیشتر اشتباه کنم

نمی کوشم بی نقص باشم.

راحت تر خواهم بود

سرشارتر خواهم بود از آن چه حالا هستم

در واقع، چیزهای کوچک را جدی تر می گیرم

کمتر بهداشتی خواهم زیست

بیشتر ریسک می کنم

بیشتر به سفر می روم

غروب های بیشتری را تماشا می کنم

از کوه های بیشتری صعود خواهم کرد

در رودخانه های بیشتری شنا خواهم کرد

جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن ها نبوده ام

بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا

مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری های تخیلی کمتری


من از کسانی بودم

که در هر دقیقه ی عمرشان


زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند

بی شک لحظات خوشی بود اما


اگر می توانستم برگردم

می کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم


اگر نمی دانی که زندگی را چه می سازد

این دم را از دست مده!

از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی روند


بدون دماسنج

بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات


اگر بتوانم دوباره زندگی کنم، سبک سفر خواهم کرد

اگر بتوانم دوباره زندگی کنم ، می کوشم پابرهنه کار کنم


از آغاز بهار تا پایان پاییز

بیشتر دوچرخه سواری می کنم


طلوع های بیشتری را خواهم دید و بابچه های بیشتری بازی خواهم کرد

اگر آنقدر عمر داشته باشم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:41
+3
saman
saman
این روزها هر جا که باشم تو را حس می کنم

عطرت تمام خلوتم را پر کرده

و بی شرمانه تا رختخوابم هم پیش آمده

آنجا که خیال انگشتانت لای موهایم خطوط خاطره رسم می کند

و مرا به رویایی ترین خوابها فرا می خواند

خوابهایی که بی خیال فرسنگها ف ا ص ل ه

تو را کنار من می نشاند

و به من فرصت تماشا می دهد

این روزها به آخرین ها می اندیشم

به آخرین قرار

آخرین دیدار

و هدیه ی آخر

راستی پس بوسه آخر چه ؟!

شاید بعدها روزنامه ها قصه زنی را بنویسند

که حواس خودش را پرت می کرد

تا نداند عطر مردانه می زند !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:35
+3
saman
saman
نه..

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر کس و هر چیز را

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ میکند

پس

من با همه ی وجودم خودم را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگدارم

تا روزگار بو نبرد

گفتم که...کاری به کار عشق ندارم


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:27
+2
saman
saman
ســـ ـــرداســـ ـــت ومن تنها یـــ ــم
چه جملــــــ  ـــه ای!

پر از کلیــــ ــ  ....

پر از تهــــ ـــوع....

جایِ گَرمی نشســــ ــــته ای وَ میخوانـــ ـــی!

یخ نمیکنــــ  ـــی.....

حس نمیکنـــــ ــــی....

کِه مَن بـــ ــرای ِ نوشتَن همیـــــ ـــن دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:24
+2
saman
saman

من پذیرفتم که عشق افسانه نیست


این دل درداشنا دیوانه نیست


میروم شاید فراموشت کنم


با فراموشی هم اغوشت کنم


میروم از رفتن من شاد باش


از عذاب دیدنم ازاد باش


گرچه تو تنهاتر از ما میروی


ارزو دارم ولی عاشق شوی


ارزو دارم بفهمی درد را 


تلخی برخوردهای سرد را 


میرسد روزی که بی من


لحظه ها را سر کنی


میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:14
+3
saman
saman

سردردها یم

کابوس هایم


و تمام این کز کردن هایم را در این روزها مدیون توام...


نه


مدیون خودم هستم


تو که گناهی نداری


گناه را من دارم


و این ها تنها بخشی از تاوان این گناه است


اما... برای تو درد کشیدن هم زیباست


کاش آخر این غصه قصه ای زیبا باشه که تو شاعرش باشی...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:11
+2
saman
saman

می خواهم عمرم را


با دست های مهربان تو اندازه بگیرم


برگرد!


باور کن


تقصیر من نبود


من فقط می خواستم


یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم


نمی دانستم گریه را دوست نداری


حالا هم هروقت بیایی


عزیز لحظه های تنهایی منی


اگر بیایی


من دلتنگی هایم را بهانه می کنم


تو هم دوری


وکسانی که دور نیستند در راهند


رفته اند برای تاریکی هایت


یک آسمان خورشید بیاورند


یادت باشد 


من اینجا


کنار همین رویاهای زودگذر


به انتظار آمدن تو


خط های سفید جاده را می شمارم


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:04
+2