کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman

دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد

چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد

آه ازآن نرگس جادوکه چه بازی انگیخت

آه ازآن مست که بامردم هشیارچه کرد

اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار

طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد

برقی ازمنزل لیلی بدرخشیدسحر

وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد

ساقیاجام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که درپرده ی اسرارچه کرد

آن که پرنقش زداین دایره ی مینایی

کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد

فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدوسوخت

یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد


 



(حافظ)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:56
+4
saman
saman


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:49]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:48
+4
saman
saman

من همسفر باد سحر خواهم شد

خاك گذر اهل نظر خواهم شد

در آتش عاشقي بسر خواهم شد

پولادم و آبديده‌تر خواهم شد

(نجیب زاده)


آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:37]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:37
+3
saman
saman
تو كه دستت به نوشتن آشناست


دلت از جنس دل خسته ماست



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي



دل ما رو بنويس



بنویس هر چه كه ما رو به سر اومد


بد قصه ها گذشت و بدتر اومد



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم



بنويس از ما كه در حال فراريم


توي اين پاييز برگ فكر بهاريم



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل مارو بنویس



دست من خسته شد از بس كه نوشتم


پاي من آبله زد  بس كه دويدم



تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن


چرا اونجا كه تويي من نرسيدم



تو كه از شكنجه زار شب گذشتي


از غبار بي سوار شب گذشتي



تو که عشق و با نگاه تازه ديدي


باد ه بان به سينه دريا كشيدي



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس بنويس



بنويس از ما كه عشق و نشناختيم


حرف خالي زديم و قافيه باختيم



بگو از ما كه تو خونمون غريبيم


لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم



نمي شماريم


دل دريا نوشتي



همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس



دل ما رو بنويس
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:28
+3
saman
saman

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب


کن شتابی آخر  ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟


نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری


بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من حدیث روزگار من


بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب


تا که از آن گل دور افتادم


خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم


بی مه رویش ، دمی نیاسودم


به سیل اشکم ، گواهی ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر


من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او


محنت و خواری از بس دیدم بی او


مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد


دگر از جانم چه خواهی ای شب?!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:22
+3
saman
saman

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم


هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم


شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید


تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم


هی جام پس از جام پس از جام بیاری


هی جام پس از جام پس از جام بگیرم


آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد


آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:21
+3
saman
saman

دلا بــسوز کــــه سـوز تو   کـــارهــا   بکــــند


نـــیاز  نیــــم  شبـــی دفع  صدبلا    بکـــــند


تــــــو با خدای خــــود اندازکارو دل خوش دار


کـــــه رحم  اگر نکند  مدعی  خــدا  بکـــــند


عتـــاب  یار   پریچهره   عــــاشقانه    بکــش


کــــه یکـــــ کرشمه تلافی صد جـفا  بکـــــند


طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیـک


چـــو  درد  در  تــــو  نبیند کـــه را  دوا بکــــند


ز مـلـــک تا   ملکـــوتش    حجـــاب    بردارند


هــــر آنکـــه خدمت جام جهان  نما  بکـــــند


زبخت خفته  ملولم   بود   کـــــه    بیـــداری


بـــوقت  فاتحه  صبح   یـــک   دعـــا   بکــــند


بسوخت حــــافظـــ  و بویی به  زلف  یار نبود


مگـــــر دلالت این دولتـــش صــــــبا بکــــــند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:14
+3
saman
saman

مست مستم ساقیا دستم بگیر           تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر



بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق           بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر



دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام           ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر



اوفـتـادم سخت در گرداب عشق           ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر



من کـه بـر ایـن سـینه چون آیـنه           میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:01
+3
saman
saman

مست مستم ساقیا دستم بگیر           تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر



بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق           بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر



دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام           ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر



اوفـتـادم سخت در گرداب عشق           ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر



من کـه بـر ایـن سـینه چون آیـنه           میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:53
+3
saman
saman
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش 

و او یکریز وپی در پی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را ........!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:34
+3