کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman

ابرم که می آیم ز دریا

روانم در به در صحرا به صحرا

نشان کشتزار تشنه ای کو

که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم

یک امشب میهمان این دیارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر اید

به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود

گل آبی به گندمزار من بود

اگر با دیگران تابیده امروز

همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز

گلی را می شکوفاند دل آویز

گل سردی گل دوری گل غم

گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم

نهال نازک یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:28
+2
saman
saman

نمی رسم به قرار
منتظر نباش !
سالها از قرار رفته ام ...


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:05
+3
saman
saman


بحر یست بحر  عشق که هیچش کناره نیست





آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست







هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود




در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست







ما را ز منع عقل مترسان و می بیار




کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست







از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد




جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست







او را به چشم پاک توان دید چون هلال




هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست







فرصت شمر طریقه رندی که این نشان




چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست







نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو




حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:48
+1
saman
saman

طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند
داده ام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
کو کريمي که ز بزم طربش غمزده اي
جرعه اي درکشد و دفع خماري بکند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:47
+2
saman
saman

طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند
داده ام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
کو کريمي که ز بزم طربش غمزده اي
جرعه اي درکشد و دفع خماري بکند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:30
+2
saman
saman

در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد                  



عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد



      جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت    



عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد



        عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد        



برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد



               مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز               



دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد



             دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند           



دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد



            جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت           



دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد



                  حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت                  



کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:21
+2
saman
saman

در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده
روشنی آب و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرّر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان روحی که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکر هایمان با من وعده ی دیداری بده !


 

                                             (احمد شاملو)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:11
+2
saman
saman

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت  


جانم بسوختی و بدل دوست دارمت 


تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک  


باور مکن که دست زدامن بدارمت


محراب ابرویت بنما تا سحرگهی    


دست دعا برآرم و در گردن آرمت


صد جوی آب بسته ام ازدیده در کنار  


بربوی تخم مهر که در دل بکارمت


خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد


منت پذیر غمزه خنجر گذارمت


می گریم و مرادم از این سیل اشکبار


تخم محبت است که در دل بکارمت


(نجیب زاده)


دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:08
+1
saman
saman

قــايقــت مــي‌شــوم!
بــادبــانــم بــاش!
بگــذار هــر چــه حــرف،
پشتمــان مــي‌زننــد مــردم؛
بــاد هــوا شــود،
دورتــرمــان کنــد!


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 08:59
saman
saman

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر



باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر



امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم



شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر



عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر



بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر



مست مستم، مشكن قدر خود ای پنجه غم



من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر



چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد



گر به جز عشق توام هست تمنای دگر



تا روم از پی یار دگری می باید



جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر



باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز



اوستادان و فزودند معمای دگر



گر بهشتی است، رخ توست نگارا! كه در آن



می توان كرد به هر لحظه تماشای دگر



از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست



گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر



می فروشان همه دانند عمادا! كه بود



عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 18:00
+5