saeed
من و انتظار و کابوس تنهایی..
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
saeed
من بودم و
تو
و یک عالمه حرف…
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد…
saeed
بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و...
بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...
saeed
نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
...
عاشقت شدم!
از کجا باید می فهمیدم مسافری؟...
saeed
خداحافظ بهترین رویای من خداحافظ
با من و از من جدای من خداحافظ
گرچه دوست نمیدارمت از دل وجان دیگر ولی
دلدار بی چون وچرای من خدا حافظ
saeed
دیگر عادت کرده ام به داشتن خدایی که همیشه سکوت میکند ...
saeed
خدایا…
کودکان گلفروش را می بینی؟
مردان خانه به دوش …
دخترکان تن فروش...
مادران سیاه پوش...
کاسبان دین فروش...
محرابهای فرش پوش...
پدران کلیه فروش...
زبانهای عشق فروش...
انسانهای آدم فروش...
همه رامیبینی ؟
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم
دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!
saeed
پشت چراغ قرمرپسرک باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت:
چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تاصدتومن، آهی کشیدم و باخود گفتم
تمام چسب زخمهایت راهم که بخرم نه زخمهای من خوب میشودنه زخمهای تو…
saeed
دلتنـگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند...