یافتن پست: #آرام

حمید
حمید
در SMS
الهي ! من نه آنم؛كه ز فیض نگهت چشم بپوشم،

نه تو آنی كه گدا را ننوازي به نگاهی ؛ در اگرباز نگردد ،

نروم باز به جایی؛ پشت دیوار نشینم ، چو گدا برسرراهی؛

كس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی ؛

بازكن در،كه جز این خانه مرانیست پناهی" التماس دعايادمان باشد

شايد شبي آن چنان آرام گرفتيم که ديدار صبح فردا ممکن نشود،

پس به اميد فرداها محبت هايمان را ذخيره نکنيم.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 03:27
+3
مهسا
مهسا
دیگران را ببخش.

نه به این خاطر که سزاوار بخششند!

به این خاطر که تو سزاوار آرامشی....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 18:29
+6
ali
ali
كارهايي كه دخترا نميتونن انجام بدن!!! ?- چيزي در مورد ماشين فهميدن ، البته به جز رنگش 2- درك مضمون اصلي يك فيلم هنري 3- 24 ساعت رو بدون فرستادن sms زندگي كردن 4- بلند كردن چيزي 5- پرتاب كردن 6- پارك كردن 7- خواندن نقشه 8- دزدي كردن از بانك 9- آرام و ساكت جايي نشستن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 00:32
+3
kiss
kiss
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت آنکه در خواب نرفت چشم من و فکر تو بود ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/22 - 23:35
+4
سحر
سحر
چقــــــــــــــدر... کم تــــــــوقع شده ام... نه آغوشت را میـــــــــخواهم، نــــــــــه یک بوســــــــــــه ! نــــــــــه دیگر بودنت را ! همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...! مــــــرا به آرامش میرساند... حتی... اصطحکاک ســــــــــــایه هایمان..
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/22 - 19:17
+4
sasan pool
sasan pool
تو با من بمان ای مهربان
چون ماه شب در آسمان
بر من بتاب تا بیکران
مثل مهتاب
من تا مرز جان از عشقمان
می سوزم ای آرام جان
بر من بتاب تا کهکشان
مثل آفتاب
دیدگاه  •   •   •  1390/11/22 - 15:16
+1
مهسا
مهسا
شايد آرام تر ميشدم

فقط و فقط

اگر ميفهميدي شعرهايم

به همين راحتي که مي خواني

نــــوشته نشده اند!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 21:32
+2
sasan pool
sasan pool
باز از آنسوى حسرت انتظار ديدنم


انتظار ديدن و از روى تو گل چيدنم



باز از سوداى عشقت ناله سودا مي كنم


در پى يك لحظه آراميدن و خوابيدنم



باز با تو در خيالم عشقبازى مي كنم


عشقبازى با خيالت در دم رقصيدنم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:56
+4
kiss
kiss
روزی زیر سایه بید مجنون بودیم و به سیبی که در دستان تو بود نگاه میکردیم تو آن روز به من اعتماد داشتی و سیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم ،و من قسمت بزرگ آن برداشتم و تکه کوچک را به تو دادم . تو آرام پلکهایت را از من گرفتی و در اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب گفتی . نمیدانم چه گفتی ،ولی امروزبه من اعتماد نداری . شاید باید به تو میگفتم که آن تکه بزرگ خراب بود و من نمیخواستم تو آن را گاز بزنی.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/20 - 21:53
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ