یافتن پست: #آرام

aB'Bas S
aB'Bas S
دو شکارچی اهل نیوجرسی در جنگل بودند که یکی از آن ها روی زمین افتاد. او نفسش بند آمد و چشمهایش وارونه شد. دومی گوشی تلفن خود را برداشت و با اورژانس تماس گرفت و به اپراتور اورژانس گفت: «دوستم مرده! چه کار کنم؟» اپراتور با صدای آرامی در جواب گفت: «خونسردی خود را حفظ کنید. من به شما کمک می کنم. اجازه دهید اول از مرگ دوست شما مطمئن شویم.» سکوتی پشت خط تلفن حاکم شد و ناگهان صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید. شکارچی گوشی را برداشت و گفت: «حالا چه کار کنم؟»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:17
+4
ronak
ronak
آرامــ تر بکوبــ آرامــ تر بکوبــ . به وقتــِ چشمــ هایتــ ، چند پلکــ به رفتنمــ باقی ستــ ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 20:29
+3
ronak
ronak
عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز... خیال می کنَــــم روزی باز می گردی آرام از پشتــــــ سر می آیی، مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:41
+5
gamer
gamer
مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور! گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت. مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید . باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود . در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم که می گفت : در قفس هستم ! دست دراز کن و مرا بردار دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش پرنده زمزمه کردم : عجب کلکی هستی!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 01:57
+4
aB'Bas S
aB'Bas S
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 00:28
+6
مهسا
مهسا
آرزویم برایتان این است : در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ، آرام قدم بردارید برای زندگی کردن .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 02:18
+2
مهسا
مهسا
ردپاى كسی كه آرامشم راگرفته بود دنبال كردم ، ناگهان به خود رسيدم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 00:42
+2
mina_z
mina_z
سرانگشتانم که می سوزد ... یعنی وقت ِ‌نوشتن از تـــوست بــیــــا در خـــیـــالــم آرام بنشین ... مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را بنویــــســـم....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 00:20
+5
مهسا
مهسا
@MINA-FAROKH حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است... آرام... بی صدا... اما همیشگی...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 23:10
+6
مهسا
مهسا
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت می خواهد بــــرو ! فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری..
دیدگاه  •   •   •  1390/10/28 - 18:32
+1
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ