این روزها هم خوشحالم هم غمگین..... نمیفهمم.... خودم هم حالم را نمیفهمم.... گاهی قند در دلم آب میشود و روحم به آسمان پر میکشد... گاهی تنها دلم اتاقی میخواهد تاریک و سوت و کور... که بنشینم گوشه کنارش و ثانیه به ثانیه ام را هم آغوش غم شوم نمیدانم... تنها چیزی که میدانم این است که این روزها دلم بچه میشود دمی میخندد دمی میگرید و پا به زمین میکوبد دمی بهانه های کودکانه میگیرد.... (دل کوچک من) آرام باش..... خودم هوایت را دارم....
هر آدمی توی زندگی یک نفر بخصوص را میخواهد. یک نفر که بیقید و شرط عاشقش باشد. یک نفر که با او، خود خودش باشد، بیهیچ نقابی. یک نفر که بیهراس از موهای ژولیده و صورت رنگ پریدهات، با همان قیافه به آغوشش پناه ببری، و سر روی شانههایش بگذاری. زن و مرد هم ندارد. توی زندگی مردها هم باید زنی باشد، که صورت ِ آفتاب خورده و عرق کرده و ته ریش نامنظمشان را به اندازهء صورت ۷ تیغه ء ادکلن زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.… آدمها توی یک زندگی یک نفر بخصوص را میخواهند که برایش درد دل کنند، بیآنکه بترسند، بیآنکه هراس داشته باشند از حرفهایشان، یک نفر که آنها را همان طور که هستند دوست داشته باشد، همان طور غمگین، همان طور شیطان، همان طور پر حرف؛ همان طور ساکت، همان طور غرغرو و همان طور شلخته. آدمی که وقت ِ امدنش آرام شوی و مثل چشمه از حرفهای نگفته قُل قُل کنی و بجوشی. آدمی که ساعت ِ دیدارش بخواهی بدوی جلوی آینه که «نکند مقبولش نباشم» آدم ِ تو نیست. توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد، تو آدم مخصوصِ کدام آدمی؟و که آدم مخصوص توست؟
نه آغوش میخواهم نه بوس وکنار ونه حتی یک نگاه مهربان دیگر کارم از این حرفها گذشته حتی دیگر فقط و الا وبجز و... هم نمیخواهم هیچ هیچ هیچ صداقت داشته باشی کافیست A.S 1392/08/21