یافتن پست: #ات

saman
saman
در CARLO
*یه بار کلاس اول دبستان بغل دستیم بهم گفت: مسخره ...
منم گفتم : اسم بابات اصغره ...
اقا این دیگه تا آخر سال گیر داده بود که تو اسم بابای منو از کجا میدونی?!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 14:01
+2
saman
saman
در CARLO

خواهرم میخواست به بچه ش آب پرتقال بده نمیخورد...


گفتم بده من بهش میدم، بردمش تو اتاق هر کار کردم نخورد، منم از لجش همه رو خودم خوردم به خواهرم گفتم همشو خورد.


گفت دست درد نکنه شکمش کار نمیکرد داروی مسهل ریخته بودم براش ... :|


هیچی دیگه گلاب به روتون رختخوابو دم در مستراح انداختم :|

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:49
+3
saman
saman
در CARLO

با دوس دخـترم داشتیم از خیابون رد میشدیم ، عینک دودی زده بود. گشت اومد گفت خانوم چه نسبتی با شما دارن؟


.


.


.


.


.


.


.


.


.


... .


.


.


منم گفتم : خانوم کور هستن دارم از خیابون رد می کنم.


کصافط باهام کات کرد!!


تازه کلی هم پیش ماموره بهم فش داد!


ماموره مونده بود بخنده یا بگیره

2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:37
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
وای، باران

 

…………باران

……..شیشهء پنجره را باران شست.

…..از دل من اما،

……………..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

………من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

……………….وای، باران

…………………………..باران

………………………………پر مرغان نگاهم را شست.

خواب، رؤیای فراموشیهاست!

…………….خواب را دریابم

………………….که در آن دولت خاموشیهاست.

…………………………..با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشیهاست.

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می‌بینم،

و ندایی که به من می‌گوید:

………….“گرچه شب تاریک است

………………………..دل قوی دار،

………………………………سحر نزدیک است.”

 

دل من، در دل شب،

…………خواب پروانه شدن می‌بیند.

…………………………مـِهر در صبحدمان داس به دست

……………………………………….خرمن خواب مرا می چیند.

آسمانها آبی،

…….. پر مرغان صداقت آبی‌ست

…………………..دیده در آینهء صبح تو را می‌بیند.

از گریبان تو صبح صادق،

……………..می گشاید پر و بال.

تو گل سرخ منی

………..تو گل یاسمنی

…………………تو چنان شبنم پاک سحری؟

……………………………………………. نه

……………………………………………..از آن پاکتری.

……………….تو بهاری؟

……………………… نه

……………………….بهاران از توست.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:37
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
……….از تو می گیرد وام،

………….هر بهار اینهمه زیبایی را.

 

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

……………….کاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بیرون کن!

بازکن پنجره را!

……تو اگر بازکنی پنجره را،

………………..من نشان خواهم داد

……………………………به تو زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی

………….من تو را با خود، تا خانهء خود خواهم برد

………………….که در آن شوکت پیراستگی

…………………………….چه صفایی دارد

آری از سادگی‌‌اش،

…………..چون تراویدنِ مهتاب به شب

……………………………….مهر از آن می‌بارد.

باز کن پنجره را

……..من تو را خواهم برد

…………………به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش

………..که در آن مجلس جشن

…………………….صحبتی نیست ز دارایی‌ داماد و عروس

……………………..صحبت از سادگی و کودکی است

……………………..چهره‌ای نیست عبوس

کودک خواهر من

……….در شب جشن عروسی عروسکهایش می‌رقصد

کودک خواهر من

………..امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

……………………………………..شوکتی می‌بخشد

کودک خواهر من

………نام تورا می‌داند

………نام تورا می‌خواند

………………………گل قاصد آیا با تو این قصهء خوش خواهد گفت؟

باز کن پنجره را

………..من تورا خواهم برد به سر رود خروشان حیات

……………………………….آب این رود به سر چشمه نمی‌گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

…………..صبح دمید!

 

و چه رویاهایی !

………….که تبه گشت و گذشت.

و چه پیوند صمیمیتها،

…………..که به آسانی یک رشته گسست.

چه امیدی، چه امید ؟

…………..چه نهالی که نشاندم من و بی‌بر گردید.

دل من می سوزد،

……که قناریها را پر بستند.

………..که پر پاک پرستوها را بشکستند.

و کبوترها را

……….آه، کبوترها را

………………و چه امید عظیمی به عبث انجامید
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:34
+5
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:02
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ای هنوز بی نظیر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر

این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف

ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان

ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان

مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن

با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی

دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا

این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر

با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:55
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه، هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به روودِ شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز...

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

نه تو

از راه می رسی!

*

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلن این که:

تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات

از راه برسی و ...!

نه،

عین روز روشن است،

تو رفته ای بازنگردی

و من

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم!

حق
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:51
+4
saman
saman
در CARLO

لذتی که تو رقصیدن و قر دادن تو اتوبوس، زمان مدرسه،موقع رفتن به اردو


وجدانا ،خدایی تو هیچ دیسکویی تو دنیا نیست!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:39
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﯼ : ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺗﺎ.ﻣﺎﻣﻮﺭ: ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻮﻧﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ, ﭼﻬﺎﺭﺳﺎﻟﻪ, ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ.ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻳﻦ?
ﺯﻥ : ﻧﻪ!ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﻭﻟﻲ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﮕﻴﻦ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ؟؟ ! ?!
ﺯﻥ : ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﺮﺩﻩ, ﺧــــﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻤـــــــﺮﺩﻡ ))))):!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:21
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ