یافتن پست: #ادم

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

که گویا قبل از هر فریادی لازم است

-----------------------

من تمام هستی ام را با نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر ماندن همه صبر و قرارم رفت
دیدگاه  •   •   •  1392/06/9 - 00:23
+6
بهناز جوجو
بهناز جوجو

تو هر چه میخواهی باش اما ... ادم باش!! چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،آسایش و خوشبختی بخشیده است!!! مگر نمیدانی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا میتوانی خــــــــر باش تا خوش باشی. 

دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 20:23
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

لحظه ی آبی عشق هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !
از جایم بلند شدم ،
پنجره را باز کردم و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد ! فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ، آسمان روشنی دارد ! روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم !

دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 14:36
+3
behzadsadeghi
behzadsadeghi
اﯾﻦ ﺩﻫﻪ ۶٠ ﯾﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻦ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﯾﻤﻮ ﺍﯾﻨﺎ،ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻦ ﻣﺎ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﻮﻧﺎﺷﻮﻥ ﺗﻮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺑﻮﺩﻩ ... ﺳﻮﺳﻮﻻ .... . . . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺩﻫﻪ ٧٠ﯾﻪ ﮐﻪ ﻧﺼﻒ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻧﺎﯼ ﺟﻮﻭﻧﯿﺸﻮ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ . . .ﻭﺍﻻﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ:|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 14:34
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
به تیغم گر کشد دستش نگیرم

دگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابروی ما را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم در آرد

به جز ساغر که باشد دستگیرم

بر آی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

به سوز ای خرقه تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 12:04
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 23:58
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تنهاییـ ـ را دوستـ ـ ـ ـ دارمـ ـ
دیگـ ـر میخواهم تنها بمانم
دیگـ ـر میخواهم دستانمـ در زمستانـ یخـ بزنند و از گرمایـ دستـ کسیـ گرما نگیرد

دیگـ ـر میخاهم در پاییز تنهایی قدم بزنمـ و خشـ خشـ برگـ هارو زیـر پاهامـ حس کنمـ

دیگـ ـر به جای کسـی، به تنهاییـ عشق می ورزم

آخه دلگیرمـ از باهم بودن هاییـ که همهـ شون دوبارهـ ادمـ رو تنها میکنهـ ـ ـ

وجز غم چیـ ـزی برامـون نمـیزارهـ ـ ـ ـ ـ
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 21:48
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چشمانم را بستم فقط چند ثانیه

حس کردم قطره های باران را

چشمانم را باز کردم آری باران گرفته

سرم را رو به آسمان کردم

چند قطره باران ریخت درون چشمانم

پایین را نگاه کردم تا ته خیابان را

هیچ کس نبود فقط از آن دور ها شقایق دست تکان میداد

خوش حال شدم پلک زدم

اما اینبار هیچ کس را ندیدم

فقط کوچه یه تاریکی رو به رویم بود

قلبم شکست آهی کشیدم

نگاهی به دستانم کردم

دستم را به دست دیگر دادم

آههههه

چقدر سرد است دستانم خیلی سرد شده اند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 21:46
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
  • Malo0o0os (12 رای و 54.54.. درصد )
  • AsiyE (5 رای و 22.72.. درصد )
  • ♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥ (5 رای و 22.72.. درصد )
آخرین ویرایش توسط moricarlo در [1392/06/7 - 13:27]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 13:26
+18
.:SaRa:.
.:SaRa:.
خسته و مونده رسیدم خونه میگم سلام مامان غذا چی داریم ؟
مامانم با مهربانی بی سابقه ای میگه سلام عزیزم چند لحظه صبر کن الان نهارو حاضر میکنم …
با کمال تعجب میگم مامی مهربون شدی ؟؟؟!!!
میگه اه تویی ؟ فکر کردم مبیناست (آبجی کوچکم) ! کارد بخوره اون شکمت اول برس بعد نهار نهار کن ، از صبح تا الان پای گاز وایسادم … خلاصه یک قشقرقی به پا کرد که نگو و ننویس …
در مورد افق و سر راهی بودن با من حرف نزنید اعصاب ندارم !
آهنگ هم نمیخوام بدم بیرون اعصاب اون رو هم ندارم !
اصلن کلا اعصاب ندارم !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 12:22
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ