یافتن پست: #ادم

saman
saman
در CARLO

اينو واسه تو فرستادم، آره براي تو، براي خودت، چرا به اين ور و اون ورنگاه ميكني؟ مگه عجيبه كه اين مال تو باشه؟ شك نكن مال خودته، آخه مگه به جز توعلاف ديگه­اي هم اینجا هست؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 16:26
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفتم نشستم تو دستشویی بعد چند دقیقه یادم اومده اومدم مسواک بزنم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 14:46
+2
saman
saman
در CARLO

اگه فرهاد شيرين رو يادش بره. اگه مجنونليلي رو يادش بره. اگه پرنده پروازو يادش بره. من هيچ وقت......... هيچ وقت پول کارتاينترنتهايي را که خريدم و برات آف گذاشتم يادم نميره.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 13:37
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


یادمون باشه که روی شیشه دلمون حک کنیم که دوستی و انسانیت تاریخ مصرف نداره ... و جایی در گوشه ی ذهنمون به یاد داشته باشیم که انسانیت مساوی دوستی و دوستی با خلق خدا مساوی انسانیت است ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 01:03
+5
be to che???!!
be to che???!!

زن وشوهري بيش از 60سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كردند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نميكردند مگر يك چيز:يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد.



در همه ي اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يكروز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند.



در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد. واز او خواست تا در جعه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر 95 هزاردلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره ازهمسرش سوال كرد.



پيرزن گفت:”هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم.”



پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كار برد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام اين سا هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد.



سپس به همسرش رو كرد و گفت:”عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟”



پيرزن در پاسخ گفت: ” آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها بدست آورده ام.”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 00:41
+4
AmiR
AmiR

به سلامتیِ ديوار

نه به خاطرِ بلنديش،
!واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه
..........................
می‌خوريم به سلامتيِ گاو
که نمي‌گه من،
مي‌گه ما
.........................
به سلامتیِ کرم خاکی
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکی‌بودنش
..........................
منم شراب نمیخویم اما
به سلامتی همه مردای با معرفت
به سلامتی همه کسایی که برای عشقشون ارزش قائلن
به سلامتی کسایی که به دروغ نمیگن که دوستت دارن
به سلامتی کسایی که ناراحتی و دلتنگی دیگران براشون ارزش داره
به سلامتی همه ادامایی که بوی از ادمیت بردن
.............................................
منم شراب نمیخویم اما
به سلامتی همه مردای با معرفت
به سلامتی همه کسایی که برای عشقشون ارزش قائلن
به سلامتی کسایی که به دروغ نمیگن که دوستت دارن
به سلامتی کسایی که ناراحتی و دلتنگی دیگران براشون ارزش داره
به سلامتی همه ادامایی که بوی از ادمیت بردن
.............................................
به سلامتي خورشيد كه گرماشو به همه ميده و فرقي براش نميشه كه كي آدم هست كي آدم نيست
.............................
به سلامتی اونی که تو خیالمه و بی خیالمه
.......................
به سلامتی دلی که هزاربار شکسته ولی هنوذ شکستن رو بلد نیست
...........................
به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن و زنگ میزنن ولی باز همدیگروول نمیکنن
...................................
به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.
...............................
به سلامتی بجه های قديم كه با زغال واسه خودشون سبيل ميزاشتن تا
شبيه باباهاشون بيشن نه بجه هاي جديد كه ابروشون بر ميدارن شبيه
................................

X
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 22:30
+3
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بچه همسایمون 3سالشه واسش ی تاپ خوشمل کوشولو گرفتم بش دادم.برگش گف وای مچکر!خیلی جشنگه(قشنگه!)ولی نمیپوشمش!گفتم چرا عسیسم؟!برگشته میگه آخه این کوتاس!امیر دوس نداره!!خب غیرتیه سرم دیگه!!!
من:|
لیلی ومجنون:|
اون حلزونه ک ازش کرم میگیرن...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 17:21
+3
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
19 دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 16:46
+5
korosh
korosh
شما هم اینجورید یا فقط من حس میکنم ک زمانی دارم اهنگ گوش میدی.
فکر میکنم یکی دیگه داره صدات میکنه...
14 دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 16:32
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یک رعیت زاده سلطانی بشد

همچو سلطانش مسلمانی نشد

گاه گاهی وقت خلوت می گزید

پوستین کهنه بر تن می کشید

جبه و دستار از سر می گرفت

کار دهقانی خود سر می گرفت

چوبدستی دست و زاد مختصر

فکر مردن داشت دایم مختصر

سرسرای قصر می گشت و طی بکرد

مثل چوپانان به خود هی هی بکرد

روزی آمد ناگهان از خادمین

دید سلطان در لباس اینچنین

گفت شاها از چه دهقانی کنی

با چنین دولت تو چوپانی کنی

داد پاسخ آن شه عادل ورا

گرچه سلطانم کنم شکر خدا

داد بر من مکنت و مال و مقام

ملک و کشور درگه و تخت و مقام

گاه گاهی میکنم بر جامه ام

پوستین و آن لباس کهنه ام

تا فراموشم نسازد اهرمن

وضع چوپانی و دهقانی من

هرکه در مکنت به زیر افکند سر

رزق افزون گیرد و افسر به سر

پند گیر عابد تو از صاحبقران

از مرام و رسم سلطان و شبان
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 11:10
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ