یافتن پست: #ادم

saman
saman
در CARLO
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ۱۱۸ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻡ !
ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﮔﻔﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺷﻤﺎ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﯿﺐ ﺑﯿﺐ ﺑﯿﺐ !...
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺳﺮﯾﻊ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻡ
ﺳﯿﻢ ﺗﻠﻔﻨﻢ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﺭﻓﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻡ !
ﻓﻘﻂ ﮐﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺑﺸﻢ !
 
5 دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 15:13
+3
saman
saman
در CARLO
ادمها می ایند
زندگی می کنند
می میرند و می روند...
اما فاجعه ی زندگی تو
ان هنگام اغاز می شود که 
ادمی می رود اما نمی میرد!
می ماند...
و نبودنش در بودن تو 
چنان ته نشین می شود
که تو می میری در حالی که زنده ای..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 14:59
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

در کودکی پولی را که بابت خرید لباس میگرفتم ...

ساز میخریدم و به کلاس میرفتم ...

پدرم همیشه میگفت : پسرم فرهنگ و هنر در کشور ما طرفداری نداره !

اما من کله شق بودم و به راهم ادامه میدادم !

اما چندیست که از عمق وجودم حرف پدرم را درک میکنم !!!


♦♦♦ افشین احسن ♦♦♦
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 14:31
+4
saman
saman
در CARLO
خدایا منو ببخش

 
اگه یه وقتایی فکر می کنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم...

 
خدایا منو ببخش
 

اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم...
 

خدایا منو ببخش

 

که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم...

 

خدایا منو ببخش

 

که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نماز...

 

خدایا منو ببخش
 که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن و با تو بودن...


خدایا منو ببخش

 

اگه یه وقتایی یادم می ره که تو خدایی و من بنده ات
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 11:25
+2
saman
saman
در CARLO

حدودا 9 ساله بودم؛ تفريحم اين بود که وقتي جوراب پوشيدم، پامو روي فرش بکشم و به يه


نفر ديگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!


يه بار توي يه کتاب خوندم که اين کار رو با دمپايي ابري اگه انجام بدي،


جرقه ي قوي تري مي زنه. اين مطلب توي ذهنم مونده بود......


رفته بوديم خونه مادربزرگم عيد ديدني، ديدم کنار سالن يه دمپايي ابري هست.


يه مرتبه افکار شيطاني به سراغم اومد...


رفتم پوشيدم و عين مونگو? حدود نيم ساعت پامو رو زمين مي کشيدم!


بعد رفتم جلوي همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!


آنچنان جرقه اي زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنيدن!!


موهاي جفتمون عين برق گرفته ها سيخ شده بود و


همه مات و مبهوت نگاه مي کردن و نمي فهميدن چه اتفاقي افتاده!


از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگين وارد شده، چيزي يادم نمياد!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:04
+3
saman
saman
در CARLO
یه فامیل داریم 40 سالشه !

بعدش این کامپیوتر که خریده بود میخواس سی دی رایت کردن یاد بگیره به بابام گفته بود برام مراحلشو رو

یه کاغذ بنویس یادم نره .

بابام نوشته بود :

1 - ابتدا به سمت ِ کامپیوتر میرویم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 09:13
+4
be to che???!!
be to che???!!
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 01:45
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 00:49
+7
AmiR
AmiR
این حرفه یکی از ادمای هستش که امیدوارم که تو آینده و زنگیش خیر و برکته زیاد ببینن

در شرق مثلی هست تحت این عنوان که اتفاقات رخ داده در گذشته دلیلی هستند بر رویدادهای آینده پس نباید فراموش شوند چون در آن درسهایی است بس بزرگ که گره گشای راه های آینده اند

واقعا ازشون ممنونم ک منو راهنمایی کردن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 23:59
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پروازکبوتر از ذهن واژه ای در قفس است حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت و به انان گفتم: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور بادی خواهند ماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 20:38
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ