حدودا 9 ساله بودم؛ تفريحم اين بود که وقتي جوراب پوشيدم، پامو روي فرش بکشم و به يه
نفر ديگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!
يه بار توي يه کتاب خوندم که اين کار رو با دمپايي ابري اگه انجام بدي،
جرقه ي قوي تري مي زنه. اين مطلب توي ذهنم مونده بود......
رفته بوديم خونه مادربزرگم عيد ديدني، ديدم کنار سالن يه دمپايي ابري هست.
يه مرتبه افکار شيطاني به سراغم اومد...
رفتم پوشيدم و عين مونگو? حدود نيم ساعت پامو رو زمين مي کشيدم!
بعد رفتم جلوي همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!
آنچنان جرقه اي زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنيدن!!
موهاي جفتمون عين برق گرفته ها سيخ شده بود و
همه مات و مبهوت نگاه مي کردن و نمي فهميدن چه اتفاقي افتاده!
از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگين وارد شده، چيزي يادم نمياد!!!
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پروازکبوتر از ذهن واژه ای در قفس است حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت و به انان گفتم: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور بادی خواهند ماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه
مطمئن الان ایرانی؟>
1392/05/13 - 15:14آرههههههههههههههههههههههههههههههههههههه زنگ زدم تلافی ام کردم
1392/05/13 - 15:15 ( لايک توسط 1 کاربر )
1392/05/13 - 15:18فشح دادم فکر نکن
1392/05/13 - 15:19
1392/05/13 - 15:22