یافتن پست: #ادم

afsaneh heidari
afsaneh heidari
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروزهر سال این فکر را به یادمان می آورد.
پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:57
+5
afsaneh heidari
afsaneh heidari
چهار جمله که حوا نمی تونسته به ادم بگه:

1- آدمت می کنم

2- از شوهر مردم یاد بگیر

3- من قبل از تو 100 تا خواستگار داشتم

4- میرم خونه مامانم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:28
+9
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
در MEETING S
تنهایی یعنی

من یه موبایل دارم که صدای زنگش رو یادم نمیاد{-38-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:53
+15
payam65
payam65
دوستان من تو این سایت از یک خانمی خوشم اومده وچون این کار.کار ادمای بی جنبس و داخل این سایت ادم بی جنبه جایی نداره مجبورم واسه همیشه برم..........
6 دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:32
+4
afsaneh heidari
afsaneh heidari
بی اجازتون دفتر 365 برگ جدیدتون رو دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو براتون نقاشی کنه*می خواستم اولین کسی باشم که برای سال جدید براتون شادی بخوام{-21-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:12
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
یارو میره تو داروخانه و می پرسه شما ” اسید استیل سالیسیلیک ” دارید؟
فروشنده میگه: منظورتوت آسپرینه؟
جواب میده : آره خودشه ؛ اسمش همش یادم میره !{-8-}
7 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 23:11
+7
Mitra Mohebbi
Mitra Mohebbi
زندگی به من 2 چیز آموخت

که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 22:55
+10
aB'Bas S
aB'Bas S
تو دوران مدرسه هفته آخر عيد كه ميشد همه قول وقسم مي خورديم جمعا نيايم مدرسه! فردا كه ميشد همه اومده بودن ببينن كي نيومده. يعني عاشق اون اتحادمون بودم...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 21:43
+7
*elnaz* *
*elnaz* *
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:34
+6
ronak
ronak
و من به ♥ تو ♥
نگاه میکنم
و یادم میرود
از ♥ تو ♥ چه میخواستم
برای خودم !
عظمت ♥ تو ♥
مرا غرق میکند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 16:38
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ