یافتن پست: #ادم

aB'Bas S
aB'Bas S
دارم به خواهر زادم دیکته میگم ... رسیده آخر خط میگه دایی برم سر خط ؟! پَ نه پَ بقیشو رو فرش بنویس !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 19:17
+4
gha3m
gha3m
گفت از حادثه اي لبريزم ، من پر از فريادم ، در درونم غوغاست گفتم اين حال تو را ميفهمم ، دستشويي آنجاست !!! .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 10:40
ebrahim
ebrahim
اون لحظه که گفتي:يکي بهتر از تو رو پيدا کردم ياد اون روزايي افتادم که به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 00:11
+4
ronak
ronak
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 23:03
+3
mina_z
mina_z
بنویس خاطرات آینده را و مقدر كن احتمال دیدارمان را در قیامتی نزدیك طوری كه هیچ یادم نیامده باشد طوری كه هیچ یادت نیامده باشد بنویس نام كوچكم را بزرگ درست كنار نام خودت و در خاطرات آینده مصور كن آفتاب بمانی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:01
+4
gha3m
gha3m
ما سه چيز را در كودكي جا گذاشته ايم شادماني بي دليل دوست داشتن بي دريغ كنجكاوي بي انتها
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:13
+5
رضا
رضا
عکس چشمات پیشه رومه ، بغض عشقت تو گلومه صورتم از گریه خیسه ، دیگه کار من تمومه همه جا صدای جیغه ، چیزی نیست خوابی عمیقه روی دستای غریبم جای بوسه های تیغه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:56
+2
رضا
رضا
بعد از ماهها گریه فردا قرار است بخندم... نمی دانی این مدت چه بر من گذشت! گاهی به سرم می زد هر چیز و هرکس را با تو اشتباه بگیرم... گاهی آنقدر به خاطراتمان تلنگر می زدم... که از یاد می بردم نبودنت را... گاهی از زبان تو براي خودم دردل می کردم... گاهی هم آنقدر می خندیدم که گریه ام بگیرد... گاهی به سرم می زد تمام شعرهایم را فراموش کنم... اصلاً میخواستم عشق را جلوي در بگذارم، شاید ساعت نُه که شد...!!! گاهی به ع[!]ایت خیره می شدم... به این اُمید که شاید بهانه اي براي غرورت پیدا کنم... گاهی با خودم قرار میگذاشتم که از خواب بپرم... تا بگویم همۀ اینها خواب بود...؟؟! گاهی بی صدا روي تخت خوابم می نشستم، و به فریاد هاي نکشیده ام گوش می دادم........ خلاصه اش را اگر بخواهی، با همین گاهی ها دوریت را باور نکردم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:10
+2
gamer
gamer
مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور! گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت. مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید . باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود . در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم که می گفت : در قفس هستم ! دست دراز کن و مرا بردار دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش پرنده زمزمه کردم : عجب کلکی هستی!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 01:57
+4
gamer
gamer
سفره را جمع کردم ودر یخچال گذاشتم ولی ناگاه !! صدای دلنشینی و آهنگینی را شنیدم. به مادر گفتم : می شنوید؟ گفت : چی ؟ گفتم: صدای آهنگی دلنشین می آید مادر گفت: آنچه می شنوی ، قل قل سماور است و صدای گر گر بخاری ، صدای باد که شیشه های پنجره را می لرزاند ، صدای خش خش کاغذی که خواهرت روی آن می نویسد . صدای شستشوی ظرفهای من و صدای بوق و عبور ماشینها در خیابان است . گفتم صدای دیگر هم هست صدای آهنگین شما که داشتید حرف می زدید ! پدر گفت : و صدای گوش تیز کردن من که داشتم به حرف های شما گوش می دادم ! هر سه خندیدیم .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 01:57
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ