یافتن پست: #ارزش

*elnaz* *
*elnaz* *

سه چیز در زندگی که بگذرد و هرگز بر نمیگردد:


زمان


واژه ها


فرصت


سه چیز در زندگی که هیچ وقت از بین نمی رود:


صلح


امید


صداقت


سه چیز که در زندگی بسیار ارزشمند هستند:


عشق


اعتماد به نفس


دوستان


سه چیز که هیچ وقت قطعی نیستند:


رویاها


موفقیت


آینده


سه چیز که زن / مرد را می سازد:


زحمت


درستی


تعهد


سه چیز که زن / مرد را نابود می کند:


الکل


غرور


عصبانیت


سه چیز که هنگامیکه از بین رفت سخت افزایش میابد:


احترام


اعتماد


دوستان


سه چیز که هرگز شکست نمی خورد:


عشق حقیقی


اراده


اعتقاد

دیدگاه  •   •   •  1393/07/2 - 22:21
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺧﺮﺳﺎﯼ ﻗﻄﺒﯽ ﭼﻮﻥ ﺳﻔﯿﺪﻥ ﻫﯿﭽﻮﺧﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﺑﺮﻥ ﺧﺘﻢ !

ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺗﻮ ﺷﺎﺩﯾﺎی همدیگه ﺟﺒﺮﺍﻥ کنن …

حیف که قدرمو نمیدونید با این اطلاعات ارزشمندی که در اختیارتون میزارم !
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 21:58
+5
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
تا کلمه میگم ببینم ارزش چندتا لایک کردن داره ؟؟!!
.
.
.
.
.
.
خـــدا ! پـــدر ! مـــادر !
بتر[!]دااااا
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 18:49
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
یه کلمه میگم میخوام ببینم چقد واستون ارزش داره ؟
.
.
.
.
.
.
.
ایران
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:29
+5
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
خیلی از آدمها تابلو هستن..اما ارزش هنری ندارن..
دیدگاه  •   •   •  1393/06/18 - 16:21
+1
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد- سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.



نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم


دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 12:08
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/9 - 18:24
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/6 - 14:38
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
استادم گفت: چرا تو ارزشیابی اساتید بهم 12 دادی؟!
برگشتم گفتم: من به شما 12 ندادم شما خودت 12 گرفتی :|
هااااااااای دلم خنک شد ..
دیدگاه  •   •   •  1393/05/22 - 15:54
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1393/05/22 - 14:56
+4
صفحات: 1 2 3 4 5 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ