چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم
چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم
نه به اندیشه ی زیبا ،نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیایِ که می اندیشی؟؟
من که تنها به تو، تنها به تو می اندیشم
عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است
هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است
سفری بین نــور و تــاریکی
سر زِ خاور به باختر زدن است
گفت و گو با نگــاه ، با ابرو
حرف دل را به یکدگر زدن است
مثل خواب است ، خواب ، اما نه
پرسه در خواب تا سحر زدن است
دشمنی در مرام حضرت عشـق
خنجر از پشت ، بی خبر زدن است
طعنه بر دوست پیش چشم رقیب
بیشتر مثل نیشتر زدن است
گفتن از عشق ، گفتن از معشوق
حرف بالاتر از خطر زدن است
باز داری ز عشق می پرسی
عشق آتش به خشک و تر زدن است
من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو
منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو
زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقا نه غزل در بهار تو
عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو
بخشیدم عاشقا نه دلم را به چشمهات
باشد که بی بها نه شود در کنار تو
جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو