سینه چشمی به کار عشق استاد ، به من درس محبت یاد می داد ، مرا از یاد برد آخر ، ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد .
آن کس که می گفت دوستم دارد ، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم .
دلم احساس غم دارد ، در این انبوه ویرانی ، کمی تا قسمتی ابری ، و شاید باز بارانی .
نگاهی آشنا به یاس کردم ، تو را در در برگ گل احساس کردم ، خلاصه در کلاس ناز چشمت ، دو واحد عاشقی را پاس کردم .
دلا تا خوب بودی بد نبودم ، کمر از بهر خدمت بسته بودم ، گفتی دلبر از من دور سازید ، مگر من قابل خدمت نبودم .