یافتن پست: #از

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻬﻢ ﺷﻚ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺑﻴﺎﺩ
ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻳﻴﻢ
ﺍﻭﻣـﺪ ﻭﺿـﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧـﻮﻧﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷ ﺭﻮ ﺧﻮﺭﺩ
ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻛﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ
ﻳـﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﮔﻔﺖ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠـﻪ ﺩﺍﯾﯽ
ﮔﻔـﺖ : ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ …
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:57
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رﻓﯿـــــﻖ!!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣُﺮﺩﻡ...
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗَﻢ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣَﺮﺩُﻣﻪ...
ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺎم ﭘﺎﺋﯿﻦ ﻧﻮﮐﺮﯾﺘﻮ ﮐﻨﻤ ﺑﻪ ﺩﻝ
ﻧﮕﯿﺮﯾــــﺎ!!!
ﺣﻠــﺎﻝ ﮐﻦ....
ﻗــــﻮﻝ ﻣﯿﺪم؛
ﻫﻤﯿﻦ ﯾــﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯت
ﺑﺎﻟـــــــﺎﺗﺮ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﻌﺪﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﯿﺸــــﻪ ﺧﺎﮐـــــِ ﭘـــﺎتم...
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:43
+7
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:43
+9
xroyal54
xroyal54
هی کافه چی !

در ایـن روزهـآی پر رفـت و بـی آمـد …

نـدیـدی عـزیـزی رآ که تمـآم تـلآشش در رفـتـن بـود و نـمـآنـدن ؟

این آخـری هــآ خـبـر دیدنـش رآ در ڪآفـه ای بـہ مـن دآدنـد ؛

اگـر رفتـہ که هـیـچ !

اگـر در پـس رفـتـنـش آمـدی بـود ،

تـو قـهوه ای تـلـخ تـر از تمـآمـی تـلـخ هـآ بـہ حسـآب مـن بـرآیـش بـریـز…!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:32
+6
xroyal54
xroyal54
یکی بود و یکی نبود
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن برای بودن یکی باید دیگری نباشد
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود!
همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست میکنیم

از دارایی ، از دوستی ، از هستی انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست هیچکس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد
، ارزشی ندارد

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم

هنر نبودن دیگری...
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:27
+8
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:18
+8
xroyal54
xroyal54
چـه زخـم هـایی بـر בلـم خـورב ...


تـا یــاב گرفــتم ...


کـه هـیــچ نــ ــوازشـی ...


بـــــــــیבرב نــیست ...! !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:13
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت.
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
...
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم…!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 12:07
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
3 دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 11:58
+3
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
آخرین ویرایش توسط AsiyE در [1392/05/30 - 11:55]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/30 - 11:55
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ