مدتها بود که میخواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم ، ولی نتوانستم . داشتم هنگامی که از کنارم میگذشتی این راز را در چشمان عاشقم بخوانی ، ولی تو با بی اعتنایی میگذشتی ، تا اینکه امروز قلم برداشتم تا از بی مهریت بنویسم . وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام دوستت دارم .
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد ، باغ دلت الهی دشت ستم نگردد ، اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد ، دنیای آرزویت مرداب غم نگردد .
تا آبی عشق برگشودن زیباست ، هرلحظه تورا سرودن زیباست ، منظورم از این ترانه میدانی چست ، یعنی که همیشه با تو بودن زیباست .
نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو آب میشوی ؟ شمع جواب داد : مگه میشه کسی که تو قلب منه بسوزه و من اشکی نریزم .