یافتن پست: #از

saman
saman

 از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را


                  به چشم خویش می بینم همه شب قاتل خود را


 تو همچون کودکان سرگرم بازی کردنی بانو


                         که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را


 من اینسو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح


                           که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را


بدون شک وشبهه مال من هرگز نخواهی شد


                             مروری میکنم هر شب خیال باطل خود را


 شب و دریایی از امواج اندوه و پریشانی


                          یقین گم می کنم دیگر نشان ساحل خود را


 بگو ای بید مجنونی که درهم ریخته موهات


                                   چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را


 تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی


                             نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را


 شبیه آرزوها و خیالا ت منی شاید


                            که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:59
+4
korosh
korosh

هر روز تنگ غروب تو سربازی


صفا داره لب مرز تیر اندازی


تا چهل چراغ پادگان روشن میشه


سر دیگ عدسی غوغا میشه


توی دیگ عدس ، افتاده یک مگس


بخورم ، نخورم گرسنه می مونم


قدر آش ننم رو حالا می دونم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:58
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میــــ ـــدونی یـــه رابــ ــطه از کـــجاخـــراب میــ ـشه؟؟

تـــوناراحتـ ــش کنــ ــی

یکــــی دیـــگه آرومـــ ــــ ــــش کنــــ ـــه
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:56
+5
korosh
korosh


چه خوش گفت فردوسی پور در نود /  که قرمز به آبی برنده شود

میازار اس اس که کیسه کش است /  که دل دارد و بر همینش خوشست

چو شش تا بخوردست از روزگار / دگر آبیان را نماندست قرار

تو کز محنت دسته سه بی غمی / سرافراز و سرخی، بخندا همی

توانا بود هرکه قرمز بود /  ز شیشتا دل شیر غران بود !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:55
+7
-1
saman
saman
تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم


در حسرت موجم باران کفافم نیست


درمان درد من باران نم نم نیست !!


بس تشنه میمانم غر ق پریشانی


تا آسمان ها را برمن بگریانی


چشم من از وقتی باعشق تو تر شد


آئینه چندین باآینه ای  تر شد


پیدا شو ای مرحم !


بر زخم پنهانم


تا صبح دیدارت بیدار خواهم ماند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:55
+4
korosh
korosh

بسوزد آنکه سربازی بنا کرد تو را از من مرا از تو جدا کرد



گروهبانان مرا بیچاره کردند لـــ ـباس شخصی ام را پاره کردند


به خط کردند تراشیدند سرم را لباس آش خوری کردند تنم را

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:54
+7
saman
saman
نمیدانم چرا دوست دارم بنویسم

بنویسم از این حس سرکوب شده


از این حسی که بغض به گلوم میندازد


از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!


از آن روزهای بی تکرار


از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته


عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !


با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است


تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟


که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !


که هیچ گاه از دستت ندهم ؟


تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!


من کجای روزگارت خواهم بود؟


من با نگاهت حرفها دارم


مقصد هایی برای رسیدن


تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن


باتو میشود همیشه عاشق ماند


تو از آن منی  و من بی تو ویرانه ای بیش نیم ...


بمان ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:52
+4
saman
saman

عاشق نميشوم، دلواپسم نباش
دستاني از تهي، پاهايي از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چيزي مهم که نيست...
اين دلشکستگي، اقرار بيکسيست
درگير من مشو، همدم نميشوم
حوا مرا ببخش... آدم نميشوم...
*****
تقصير تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدي، من خواستم نشد
درگير عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز يک سقوط، ديگر نه تو نه من...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بيا ببين                         
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين!


شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهاي خويش، حال مرا بفهم
شکلي شبيه خود، با چشم گريه سوز
باور نميکنم، آئينه را هنوز...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:51
+4
saman
saman

این شعر را برای تو می گویم


در یک غروب تشنه ی تابستان


در نیمه های این ره شوم آغاز


در کهنه گور این غم بی پایان


این آخرین ترانه لالاییست


که در پای گاهواره خواب تو


باشد که بانگ وحشی این فریاد


پیچد در آسمان شباب تو


بگذار سایه من سرگردان


از سایه ی تو دور و جدا باشد


روزی بهم رسیم که گر باشد


کس بین ما، نه غیر خدا باشد


من تکیه داده ام به دری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


می سایم از امید براین در باز


انگشت های نازک و سردم را

(نجیب زاده)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:49
+4
saman
saman
دلمان خوش است که مینویسم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:47
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ