بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظهها
مثل منِ فلکزده پیرند لحظهها
مثل منِ فلکزده مثل منِ غریب
بیتو چقدر خاک بگیرند لحظهها
انگار در نگاه تو تکثیر میشوند
انگار بر تو بخشپذیرند لحظهها
حالا منم و گریه برین درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظهها
«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بیتو بمیرند لحظهها
از پرده پا بیرون منه، خجلت مده مهتاب را
بر هم مزن ای نازنین، تصویر صاف آب را
گفتم بخوابم تا دمی، زاندیشه ات فارغ شوم
لیکن تو بر هم میزنی، نیلوفران خواب را
کمتر به وصلم وعده ده، طاقت ندارم شوق را
ریگی پریشان می کند، اندیشه مرداب را
گر برقع از رو بر کنی، هنگام شب ای چون پری
صد پاره بینی از حسد، پیراهن مهتاب را
بردار یک دم آینه، رخساره خود را نگر
تا سر زنش کمتر کنی، دیگر تو شیخ و شاب را
بر نیل چشـمت می زنم، موسای سرگردان دل
خواهم اگــر آرم به کف، درّدانه های ناب را
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
| آتشی در جان ما افروختی | رفتی و ما را ز حسرت سوختی | |
| بیوداع دوستان کردی سفر | از که این راه و روش آموختی | |
| گرنه از یاران بدی دیدی چرا | دیده از دیدار یاران دوختی | |
| بیرخ او طرح صبر انداختی | ای دل این صبر از کجا آموختی | |
| وحشی از جانت علم زد آتشی | خانمان عالمی را سوختی |
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
میروی خرم و خندان و نگه مینکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند
حال افتاده نداند که نیفتد باری
سرو آزاد به بالای تو میماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مینماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری