یافتن پست: #از

saman
saman
در CARLO
داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادن
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 13:54]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 13:54
+3
saman
saman
در CARLO
در مرز نگاه من از هرسو ديوارها بلند، ديوارها بلند، چون نوميدي بلندند. ايا درون هر ديوار سعادتي هست وسعادتمندي و حسادتي؟- که چشم اندازها از اين گونه مشبکند و ديوارها ونگاه در دور دست هاي نوميدي ديدار مي کنند، و آسمان زنداني است از بلور؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:51
+3
saman
saman
در CARLO
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:46
+3
mohammadreza
mohammadreza
شعری از مازیار فلاحی - عکس یادگاری

دل ديوونم از تو، تنها نشونم از تو
يه عکس يادگاري، که خودتم نداري
شده رفيق شبهام، وقتي که خيلي تنهام
ميگيرمش روبرو، بازم ميشي آرزو
وقتي تورو ندارم، وقتي که بيقرارم
چشامو باز ميبندم، شايد بياي کنارم

دل ديوونم از تو، تنها نشونم از تو
يه عکس يادگاري، که خودتم نداري
شده رفيق شبها، وقتي که خيلي تنهام
ميگيرمش روبرو، واسم ميشي آرزو

داره بارون ميباره، اما چه فايده داره
وقتي تورو ندارم، که بشيني کنارم
چشامو باز ميبندم، به گريه هام ميخندم
تورو صدا ميزنم، شايد بياي ديدنم.

يه عکس يادگاري، شده رفيق شبها
ميگيرمش روبرو، وقتي که خيلي تنهام
چشامو باز ميبندم، به گريه هام ميخندم
رفيق خستگي ها، باز به تو دل ميبندم
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:20
+5
-1
sara
sara
زمان استادبزرگی است که بسیاری ازمشکلات را حل می کند. کرنی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:58
+5
sara
sara
بعضی از اشیا حس دارند …
گریه می کنند … مثل بالش من …
هرشب غرق اشک است !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:54
+5
sara
sara
چشمانم سیاه است

نگاهم سفید...

رنگ نگاهم را از رنگ چشمانم بیشتر دوست دارم !

دلم برای نگاه های سفید تنگ است

و از چشم سفیدی ها خون
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:45
+4
saman
saman
در CARLO
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:27
+3
saman
saman
در CARLO
خسته از عشق بازی با واژه ها
یک دل سیر لال می شوم

و تنها خیره می مانم

به لبهایت .

و انتظار

که نام من چرا جاری نمی شود .

از من چه انتظاری داری ؟

از بس برایت مرده ام ،

از بس کلمات را قربانی کرده ام ،

بوی تعفن گرفته دستانم .

لال شده ام و لال می مانم .

برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو

گُر نگیرند .

و من خسته ام .

از تو

و دنیای تو .

دیوانه شده ام

از بس به تو فکر کرده ام .

دیوانه شده اند

کلمات ، واژه ها

از بس نام تو را تکرار کرده اند .

و من

سخت تلاش می کنم

که تا ابد لال بمانم .

برای اینکه دیگر ٬هرگز نگویم

دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:09
+4
saman
saman
در CARLO
مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار ، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند . 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه . آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟
گفت :می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:02
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ