HADI
یادت هست آن روزهای بهاری را،گل سرخ برایت هدیه آوردم،
گفتم می خواهم آن را در گوشه ای از قلبت بکارم
خواستی بگیریش ولی به یاد داری چه شد؟!
همان وقت بادی آمد و تمام گلبرگ های آن گل نازنین را با خود به اطراف برد.
من نگران از پرپر شدن گل عشقم به دنبال تک تک گلبرگ ها به این سو و آن سو شتافتم،
وقتی همه ی آنها را یافتم شاد و خوشحال به سوی تو آمدم،ولی......
ولی هرگز تو را نیافتم......هرگز.....
HADI
خیلی وقته...
خیلی وقته قالی زندگیمو با یه نقش می بافم...
ولی فروش نداشته...
میخوام یه نقش نو بهش بدم...
یه بافت نو...
یه رنگ نو...
حداقل این آخر کاری قالیمو بخرن...
خدایا کمکم کن...
خدایا...
موافقی...؟؟
طرحش با تو....؟!
بافتنش با من....؟!
فک کنم قالی خیلی خوبی از آب دربیاد...!
zahra
فـک كن .. ايــن هـمـــــــه حـرف رو کيبـورد باشـه و تـــو نتـوني اون چيــزي رو که مي خـواي ... اوني که حرف دلتــه رو تايپش کنـــــــــــي ! سلامتــي حــــــــرفاي دلـم كه هيشكـــي ازش خبـر نــــــــــــــداره
فرزاد
امشب طنین گرم روشنایی پر نور داره با یاد میسوزه
دستی که منو تا اینجا کشونده دست خاطرات خوب دیروزه
تنهای تنها من اگه بمونم اگه از شادی و غم کور بشه جونم
اون لحظه ای که تورو میبینم پادشاه عشقم رو ابرها میشینم