reza
نمی دانم!
سیگار می کشم یا حسرت نبودنت را!
ریه هایم را پر از دود می کنم یا پر از آهِ رفتنت
نمی دانم تو را دود می کنم یا خاطراتت را!
اصلا چه فرقی می کند ؟!
............ تو رفته ای و من
سیگار و حسرت و آه را با هم می کشم ...!
reza
سردم شده است و از درون می سوزم...
حالا شده کار هر شب و هر روزم...
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری...
من دکمه این قافیه را می دوزم...
reza
ما با خود رفتگانیم
و آنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود
از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
reza
گنجشک می خندید ! به این که چرا هر روز ، بی هیچ پولی ، برایش دانه می پاشم ! من میگریستم ! به این که حتّی او هم ، محبّت مرا از سادگی ام می پندارد !!!
reza
با خوبی ها وبدی ها، هرآنچه که بود؛
برگی دیگر ازدفتر روزگار ورق خورد
برگ دیگری ازدرخت زمان برزمین افتاد،
سالی دیگرگذشت
روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .
ali rad
دلم پراست! پر پر پر، آنقدر كه گاهى اضافه اش از چشمانم ميچكد.
reza
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش