saeed
کلاغ ها گرچه سیاهند ....
و آوازشان ناخوشایند ...
اما آنقدر باوفایند ....
که شاخه های خشک زمستان را
تنها نمی گذارند.... !!
آفتاب پرست
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه، سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصۀ دردناک خواهد شد.
ای رهگذرانِ وادیِ هستی!
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما، این است
ده روزۀ عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است.
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم.
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانۀ این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
(فریدون [!])
آفتاب پرست
در خانۀ خود نشته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: ز جا برخیز
این جامۀ عاریت به دور افکن
وین بادۀ جانگزا به کامت ریز!
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم،
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور، در آن دیارِ هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچۀ مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار،
واماندۀ مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار...!
(فریدون [!])
ادامه دارد ...
saeed
تو ویترین زندگی به عروســکی نگاه نکن که مال تو نیست ،
چــــــــــون
اون فقط وســـــــوسه ات میکنه
تا اونی رو که داری از دست بدی
m_69
صبرت كه تمام شد ، نرو معرفت تازه از آن لحظه آغاز ميشود
saeed
ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺗﻮ
ﮐﻪ دروغ ﺑﺮاﯾــــﺖ ﺧـــﻮد زﻧﺪﮔﯿﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮای ﺧﻮدم
ﮐﻪ دروغ ﺗﻨﮫـــﺎ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ زﻧﺪﮔﯿـــﺴﺘــــ ﺑـــﺮاﯾﻢ
... ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﭼﺮا ﻣﺰه ے ﻋﺸـــــــﻖ را
از دﺳﺘـــــــــ ﺗــــــﻮ ﭼﺸﯿــــﺪم
ﺗﺎ ھﻤﯿﺸﻪ در ﺷﮑـــــــــــ دروغ ﺑﻮدﻧﺶ ﺑﻤـــﺎﻧﻢ