یافتن پست: #از

*vorojak*
*vorojak*
زندگی زیباست اگر بگذارند...
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...
من از اظهار نظر های دلم فهمیدم/عشق هم صاحب فتواست اگر....{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:59
+4
fowkes
fowkes
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه بیشتر از همه تنهاست اون رو تنها نذارید چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره
23 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:52
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
وقت هایی هست که دلم جز به بودنت رضایت نمی دهد...
حالا من از کجا "تو" بیاورم؟؟
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:50
+6
mehdy
mehdy
مردانگی ات رابا شکستن دل دختریکه دیوانه ی توست
ثابت نکن
مردانگی ات را

با غرور بی اندازه ات

به دختری که عاشق توست

ثابت نکن

مردانگی را

زمانی میتوانی نشان دهی

که دختری

با تمام تنهایی اش

به تو تکیه کرده

که دختری

با تکیه به غرور تو

به قدرت تو

در این دنیای پر از نامردی

قدم بر میدارد
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:45
+4
یلدا

موضوع کتاب: رمان (طنز، اجتماعی)
زبان کتاب: فارسی
نویسنده: م. مودب پور

توضیحات
کتاب فوق کتابی زیبا به قلم فاخر م. مودب پور می باشد. این کتاب از نگاه طنز و با خط داستانی قوی به برخی معضلات اجتماعی پرداخته است؛ این نویسنده صاحب آثار ارزشمند دیگری همچون رمان های پریچهر، گندم، یاسمین و ... می باشد. توصیه می کنم این کتاب زیبا رو از دست ندید. [فایل]
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/12 - 12:44]
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:38
+9
ronak
ronak
به حلقه اش نگاه كرد
به عكس دخترش كه روي صفحه گوشي بود
به يك عمر زندگي شرافتمندانه
اما . . . . . اندام دختر غريبه را بيشتر از همه چيز پسنديد... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:36
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
اخرین بارت باشه به دوست دخترم متلک میگی
برو دیگه اینورها پیدات نشه
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:35
+5
ronak
ronak
خوش به حالتان
ما ایرانی ها در دلمان ماند عشقمان را بدون ترس با چشم بسته آرام بوس کنیم!
ما بر دلمان ماند لحظه ای کسی را که دوس داریم از ته دل در آغوش بگیریم
داغ خیلی چیزها بر دلمان ماند ماند ماند!
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:32
+3
mehdy
mehdy
پرسیدم تو مشتت چی داری؟

گفت: خودت نگاه کن

دستاشو گرفتم آروم باز کردم

تو دستاش چیزی نبود ...

گفتم: چیزی نیست که ...!

... دستامو که تو دستش بود فشرد گفت:

نبود ولی حالا هست

دستام گرم شد و اون لبخند زد . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:32
+4
mehdy
mehdy
شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد....چرا شیشه شکست؟



مادرمی گوید.....شاید این رفع بلاست!



یک نفرزمزمه کرد...بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد.



شیشه ی پنجره رازود شکست.



کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...



تکه ای ازآن رابر می داشت



مرهمی بردل تنگم می شد.......



اما امشب دیدم...



هیچ کس هیچ نگفت غصه ام رانشنید....



از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من



ازشیشه ی پنجره هم کمتراست؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:28
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ