یافتن پست: #از

حمید
حمید
اگه فروختمت ناراحت نشی، چون هرکسی ازیه راهی پول درمیاره؛ منم ازگل فروشی {-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 14:28
+1
sasan pool
sasan pool
آهنگ یاس درباره شکست اس دق لال :
.
.
.
از چی بگم؟
... ... ... ... شاید اس اس دوس داری
قصه ی همون اس دق لالِ سه تایی
اگه قصه تلخه گناه واقعیت
داستان اس اس و گل های باخت دیشب
که نشستن تو آزادی با افسوس کاشکی
یه دنیزلی جای یه مظلومی مغرور داشتیم
مهدی موقعیت ساخت و زائد گل گرفت
اتشی که کل ورزشگاه رو مثله گرگ گرفت
یه اس دق لالی با داد و فریاد گفت زود
حمله کنید و گل بزنید ولی وقتم کم بود
چشمام خشک شد یکم بهم اشک بده ایزد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 14:11
+9
نیوشا
نیوشا
- تسهای کنکور تربیت بدنی:

مربی و بازیکن اسبق پرسپولیس؟
1-علی پروین
2-علی شهین
3-علی مهین
4-علی دمبه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 14:07
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
شیث برگشت
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 14:03
+4
نیوشا
نیوشا
هزینه مکالمات بین شهری تو همه جای کشور 499 ریال شده !! از کی تا حالا؟؟
الف)از وقتی ایران سل اومده.
ب)از وقتی ایران وبا اومده .
ج)از وقتی ایران طاعون اومده.
د) اصلا به تو چه تو شمارتو بگیر
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 13:53
+8
zahra
zahra
غضنفر تو کیوسک تلفن بوده، بیرون که میاد ازش می‌پرسند سالمه؟ میگه: سالمه فقط آفتابه نداره !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 13:47
+5
-1
نیوشا
نیوشا
رکه تو کلیسا
نشسته بوده، یهو می‌بینه یه دختر خیلی میزون میاد تو. میدوه میره پشتِ یه
مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من
همه چی دادی، پول دادی، قیافه دادی، خانواده خوب دادی...فقط ازت یه چیز
دیگه میخوام..اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح‌! خودت کمکم کن! [!] از
پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده!‌ خودم میرم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 13:40
+8
نیوشا
نیوشا
در MEETING S
چرخه زندگی مرد ها… در بچگی، مامان ذلیل… جوونی، دوست دختر

ذلیل…میان سالی، زن ذلیل….پیری، فرزند ذلیل… بعد از مرگ، ذلیل

مرده
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 13:36
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در MEETING S
سلام به همه: برای جمعه12/12/90قرار شده برنامه درکه بزاریم؟؟؟کیا پایه ان؟تو دیدگاه اعلام کنن
13 دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 13:24
+8
سحر
سحر
زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌ کشي کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش در حال آويزان کردن
رخت‌هاي شسته است و گفت: «لباسها چندان تميز نيست. انگار نمي داند چه طور
لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباس‌ شويي بهتري بخرد.»
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد زن
جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن
لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس
بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/30 - 02:25
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ