یافتن پست: #از

vahid
vahid
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!! میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه…! بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:36
vahid
vahid
سربازی واسه پسرا مثه حاملگی واسه زناست. هر دو ظاهرتو خراب می کنه و هر کی میبیندمون میپرسه چند ماهته؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:07
+1
vahid
vahid
دوست دختر حیف نون بهش می گه یه حرفی بزن تا قلبم وایسه، حیف نون بعد از کمی فکر می گه: "داداشت پشت سرته!"
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:06
+1
vahid
vahid
یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو می‌بینه ازش می‌پرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟
میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش.
اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی می‌بینش.
ازش می‌پرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟
جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:04
+2
vahid
vahid
يه ضرب المثل چيني مي گه: اگه از دوران مجردي لذت نمي بري، ازدواج کن ! اون وقت حتما از فکر کردن به دوران مجرديت لذت مي بري !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:02
+2
vahid
vahid
جاسم ساعتش خراب ميشه . باز ميکنه توشو ميبينه يه دونه مورچه مرده . با خودش ميگه : اي بابا ميگم آآآآآ راننده مرده !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:01
+1
vahid
vahid
ضرب المثل بنزینی: ۱ - بنزین دیدی ندیدی ۲- بنزین زرد برادر گریسه ۳- با بنزین بنزین گفتن ماشین روشن نمیشه ۴- به اندازه بنزینت گاز بده ۵- بنزین همسایه اورانیومه ۶- بنزین حقه ۷- از این حرفا بوی بنزین میاد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:59
+1
vahid
vahid
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولها را دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:58
+1
vahid
vahid
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:58
فکل مکل
فکل مکل
مهناز قبل از جراحی!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:56
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ