رضا
وقت تنگ است کسی گفت :بيا تا برويم بوی مردار گرفتيم از اينجا برويم چشم چرخاند و زمين دور سرم می چرخيد ناگهان باز کسی گفت خدا را برويم عشق در معرکه امروز غريب است غريب کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برويم کم بگوييد که اين چشم به راهی تا کی ؟ ترسم آخر همه از خاطر دنیا برويم ما از اين -ماندن بی عشق - دگر خسته شديم گر دلت پا به رکاب است بيا تا برويم
رضا
عاقبت خواهم مرد.... نفسم مي گويد وقت رفتن دير است..... زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
رضا
مردمانی هم هستند که دوستشان داریم... که دوستشان داریم... که زیاد دوستشان داریم... نمی دانیم بخشی از «تجربه» مان هستند یا «خاطره» شده اند... ولی دوستشان داریم... و هی فکر می کنیم، هی فکر می کنیم، هی فکر می کنیم و نمی فهمیم، یادمان نمی آید چرا دوستشان داریم... انگار که... انگار لج کرده باشیم دوستشان بداریم!
gha3m
غضنفر با لباس تو رودخونه شنا مي کرده، ازش مي پرسن چه کار مي کني؟ مي گه: لباسامو مي شورم… بهش مي گن: ماشين لباسشويي تو خونه ندارين؟ مي گه: داريم، ولي وقتي مي رم اون تو سرم گيج مي ره!
gha3m
به غضنفر مي گن مار باباتو نيش زد فوت کرد، مي گه: از پشت زدش؟ مي گن آره، مي گه مار مقصره…
gha3m
دوست دختر غضنفر بهش مي گه يه حرفي بزن تا قلبم وايسه، غضنفر بعد از کمي فکر مي گه: “داداشت پشت سرته!”