یافتن پست: #اسب

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بـــخاطر میخی ٬ نعلی افتاد ...

بـــخاطر نعلی٬ اسبی افتاد ...

بـــخاطراسبی٬ سواری افتاد ...

بـــخاطر سواری٬ لشگری درماند ...

بـــخاطر لشگری٬ کشوری شکست خورد ...

بـــخاطر شکستی٬ مملکتی نابود شد ...

وهمه اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/29 - 12:49
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:12
+2
saman
saman

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد


رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟


تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟


تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،


یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم


طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت


که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد


تویی زیباتر از خورشید زیبایم،


تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت


وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟


رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را.


با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟


بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.


بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان


قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم


قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من


قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان.


رهایت من نخواهم کرد.


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:09
+1
saman
saman
با هر نگاهت غرق آهم می کنی باز
هر شب کنار
پنجره می آیم و تو
چون برکه ای درگیر ماهم میکنی باز
من
طفل سرگردان رویاهای خویشم
اما تو داری سر به راهم می کنی باز
وقتی نمی بّرد کسی
دست از عبورم
بیخود اسیر گرگ وچاهم می کنی باز
یا مو نشانم می دهی یا پیچش مو
اسباب
گمراهی فراهم می کنی باز
در خود
شکستم-اینکه خندیدن ندارد
کوه
غرورم من تو کاهم می کنی باز
این قصه را هر باره از سر می نویسم
اما دچار اشتباهم
میکنی باز


(نجیب زاده)


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:19
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ... در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/26 - 15:57
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاهی به این دلیل به در بسته خورده ایم که

از ابزارهای گشایش و بازنمون درها، در جای نامناسب استفاده نموده ایم!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/25 - 13:40
+4
saman
saman
ولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی 
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس     
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 13:20
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 18:37
+4
saman
saman

در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد                  



عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد



      جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت    



عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد



        عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد        



برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد



               مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز               



دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد



             دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند           



دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد



            جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت           



دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد



                  حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت                  



کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یاﺭﻭ ﻋﮑﺲ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ اﺵ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺭﺳﯿﻪﮔﺮﻓﺘﻪ

ﻣﻠﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ

ﻣﺎ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﯾﮑﯽﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺟﻤﻠﻪ

( ﺍﺳﺐ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻧﺠﯿﺒﯽ ﺳﺖ ) ﺭﻭ ﮐﺎﻣﻞﺑﺎ ﺁﺭﻭﻍ ﺑﮕﻪ !

ﺍﯾﻨﺎ ﺍﺭﺯﺷﻪ . ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻨﺮﻩ.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 21:30
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ