یافتن پست: #اه

ramin
ramin
خدایی را که به اجبار به یاد اوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:24
+13
-2
saman
saman
در CARLO
پـسری باخانوادش دعواش شدو از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یکماه موند...

بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد

یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!!

میگه نه!!

میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی . ...

عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش ؛ رفیقش داشت مشروب میخورد

به رفیقیش میگه : ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود !

دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد ,خوابید

ولی خواهرمو نشناخت!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:22
+2
saqar
saqar
در CARLO
كشور ما !!!
جايي است كه
مردانش نسبت به خواهر و مادر خود غيرتي هستند
و نسبت به خواهر و مادر ديگران
روشنفكر !
.

به نظر شما واقعا چرا ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:20
+3
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
پــــیــری مــــی گــفــت:

اگـــر می خواهــی جوان بمانی درد و دل های خودت را به کســی بگو

کــه دوستش داری و دوستت دارد

خندیدم و گفتم پــس چرا تو جوان نمانده ای

لبخند تلخی زد و گـفـت:دوستش داشتم دوستم نداشت
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:14
+6
saman
saman
در CARLO
امروز تو خیابون ﺻﺪﺍﻯ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧسی که به سرعت میگذشت و شنیدم ...
این صدا ﺑﻬﻢ گفت : ﺍﻻﻥ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺍﺯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﻰ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮی ، خدا رو شکر کن !

بیاین قدر داشته هامونو بدونیم ...
هر چی که هست !
شاید همونا ، آرزوی کسی باشد ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 15:40
+4
saman
saman
در CARLO
اینو با دقت بخونین که خیلی توپه!



پسری دختره زیبایی را دید،شیفتش شد…

چند ساعتی با هم تو خیابون قدم زدن که یهو..!

بنز گرون قیمتی جلو پاشون ترمز زد…
دختره به پسره گفت:

خوش گذشت ولی نمیتونم همیشه پیاده راه برم بای…

نشست تو ماشین راننده بهش گقت:

خانم ببخشید من راننده این آقا هستم لطفا پیاده شید!



خیلی نامردیه اگه لایک نکنی!

این پست قبلا توسط saqar گذاشته شده بود و من نمیدونستم ازش عذر میخوام
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/19 - 15:47]
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 15:18
+5
sara
sara
عاشق که میشوی!

مواظب خودت باش

شبهای باقیمانده عمرت

به این سادگیها نخواهند گذشت.....
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 12:19
+4
sara
sara
مکان خوابگاه
من :نوبت کیه چای بذاره؟
بچه ها :کی چای میخوره تو این گرما؟
و وقتی من با قوری چای میام تو اتاق:
بچه ها :نمیدونی ۴ نفریم یه لیوان چایی دم کردی بیشعور؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 12:15
+3
saman
saman
در CARLO
یه پیژامه دارم اینقدر راحته که وقتی تنم میکنم هر ۵ دقیقه یبار نگاه میکنم ببینم پامه یا نه
معاوضه با زمین یا خودرو
{-20-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 12:12
+5
sara
sara
یه شب خالم امده بود خونمون پسر بزرگش (سعید)زد پَسه کله داداشش ۵سالشه(سپهر)جوری که مثه تف چسبید کف زمین همه منتظر بودیم سپهر بلند شه مثه اسب شیهه بکشه حمله کنه به سعید که این کارو نکرد!!
فردا صبحش چند باری زنگ زدم به سعید جواب نداد.
زنگ زدم خالم میگم سعید کجاست؟!!
خالم با خونسردی کامل:سعید تو اورژانس
من: Oo
خالم: {-7-}
چرا چی شده؟!!
خالم:صب که سعید خواب بود سپهر رفته با ماهی تابه زده تو صورت سعید{-8-}{-8-}
یعنی یه همچین فک و فامیل داغونی داریم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 11:47
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ