یافتن پست: #اه

مهسا
مهسا
آرام بـــــــــــاش
حوصله کن ....
آب هــــــــــای زود گذر , هیچ فصلــــــــــی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبـــــــــار شنیده ام .
مهم نیست که مرا از ملاقات مـــــــــاه و گفتگوی بـــــــــاران باز داشته اند .
من بـــــــــــرای رسیدن به آرامش
تنهـــــــــــا به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد .
حالا آرام بـــــــــاش ...
همه چیز درست خواهــــــــــد شد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 17:09
+4
ronak
ronak
وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمت

فهمیدم که گاهی

هرگز نرسیدن بهتر است از دیر رسیدن . . .
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 17:07
+4
maryam
maryam
خیلی ها نفرین می کنن ، تلافی می کنن اما …

اما نه

نفرین من : الهی اونی که دوسش داری تنهات نذاره

تلافی من : میرم تا به اون برسی سر راهت نباشم

راستی ، قدر من دوستت داره . . . ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 17:06
+4
مهسا
مهسا
نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايی
پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غير از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز اين خانه مرا نيست پناهی
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 17:05
+5
مهسا
مهسا
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن...
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره...
...
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون...
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشته هستن.....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 17:01
+3
ronak
ronak
بی تو دلم می‌گیرد
و با خودم می‌گویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
درست مثل همین روزها!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:57
+2
ronak
ronak
کاش می شد چشمها به پیشواز نگاه مهربانی برود
چشمه چشمانم خشکیده
دیدگان پرطراوتم پژمرده شده
کاش از انتظار رهایی یابم ......
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:54
+2
maryam
maryam
من اینجام جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی و مرا نگاه میکردی آمده ام اینجا تا ببینم از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:51
+3
مهسا
مهسا
@Amir فــرداهـایــی کـه هیــچ وقـت نمیـرسند هم خوبــی است

بـرای بـودن،

بـرای بهتـر داشتـن،

بـرای یـک نفـس راحـت کشیـدن،


...{-35-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:48
+4
maryam
maryam
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی... او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران زده
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:47
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ