یافتن پست: #اه

aB'Bas S
aB'Bas S
در Romantic
فقط برای خودم هستم...!!!!!!!!!!
من..؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....
این من.......! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست....
... فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم

راهت را بگیــر و بـــــــرو

حوالی ما توقف ممنــــوع است.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 19:42
+7
مهسا
مهسا
سخنی از ناپلئون هرگز اشتباه نکن اگر اشتباه کردی � تکرار نکن اگر تکرار کردی � اعتراف نکن اگر اعتراف کردی � التماس نکن اگر التماس کردی � دیگر زندگی نکن {-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 19:41
+4
-1
Mohammad
Mohammad
6 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 19:35
+6
مهسا
مهسا
گاهـی " سکـــــــــــــــــــــــوت " علامت رضایت نیســـت ! . . شـــــــــاید کســـی داره خفـــــــــــــه می شـــــه پـشـــــــت سنگیـــنــــیِ یـــــــک درد...!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 19:32
+1
فکل مکل
فکل مکل
به قران سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام{-41-}{-35-}{-34-}
6 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:57
+3
ronak
ronak
گاهی دلم می خواهد

... وحشیانه غرورت را
پاره کنم!
قلبت
... را در مشتم بگیرم
و
بفشارم
.
تا حال مرا لحظه ایی بفهمی...!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:53
+5
ronak
ronak
بیا آخرین شاهكارت را بیبین
مجسمـه ای با چـِشمانی باز
خیره به دور دست شاید شرق شاید غرب
مبهوت یك شكست،مغلوب یك اتفاق
مصلوب یك عشق،مفعول یك تاوان
... . خرده هایش را باد دارد میبرد
و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته
بیا آخرین شاهكارت را بیبین مجسمه ای ساخته ای به نام " من
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:52
+5
مهسا
مهسا
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمی کنه اما اگر همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده رو آرزو می کنی.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:45
+3
ronak
ronak
چه آرایشگر ماهریــست
فکر و خیال
وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:42
+4
kiss
kiss
حلزون ساعت ها در تلاش بودتا از عرض جاده عبور کند . پسر بچه ای سوار بر دوچرخه ،چند بار دورش چرخید و دور شد . باز دور زد و این بار دوچرخه را به سمت حلزون چرخاند. همانطور که نگاهش به او بود ،سرعت گرفت و سرعت گرفت ... چند دقیقه بعد ،حلزون آرام آرام خون تازه ای را که روی جاده ریخته بود ،دور زد تا به سمت دیگر جاده برود.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 18:33
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ