یافتن پست: #اه

Pedram
Pedram
براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود هيچ راهي دور نيست{-14-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 01:20
+2
Pedram
Pedram
از خدا پرسيدم چي دوست داري؟ گفت :سخاوت ديوانه گفت: حماقت غم گفت: ملامت كوه گفت:صلابت معشوق گفت: نگاهت فداي تو كه گفتي: رفاقت
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 01:10
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه شب یه یارو که نقاب زده بود با تفنگ جولوی یه دختره تو خیابون رو میگیره.دختره میگه:میخای پولامو بدزدی؟یارو میگه: پـَـ نـَـ پـَـ اومدم بهت پیشناهاد ازدواج بدم .چون دیر وقت بود گفتم مزاحم خانواده نشم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 00:52
عسل ایرانی
عسل ایرانی
اهای اهای اهای دختره اونی که زیر پات گذاشتی دله
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 00:50
+3
ronak
ronak
پسرها نمی‌توانند ۱- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند! ۲- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند! ۳- پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند! ۴- در میهمانیها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند! ۵- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند! ۶- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه‌ای نزنند! ۷- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند! ۸- از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند! ۹- چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 00:50
+1
-1
Pedram
Pedram
هميشه دور بودن به معناي فراموش كردن نيست گاهي فرصتيه براي دل تنگ شدن.{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/19 - 00:44
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
میگه سوسک؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ شاه زادس جادوگر بی رحم اینجوری طلسمش کرده. خندید و گفت بکشمش؟ گفنم: پـَـ نـَـ پـَـ تا من و شاهزاده اسبارو زین می کنم پاشو آذوقه جمع کن بریم به جنگ جادوگر طلسم بشکنیم این شاهزادرو نجات بدیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:54
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سر کلاس راهنمایی رانندگی نشسته بودم .کلاس گرم بود و همه خیس عرق شده بودند . به مسئول کلاس میگم : ببخشید خانم میشه کولر رو روشن کنید میگه :گرمه. گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ هممون از خجالت خیس عرق شدیم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:52
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دیشب دختر خالم خیلی گریه مدکرد نمیذاشت بخوابم به مادربزرگم یه قصه براش بگو تا اروم شه گفت مثله قصه ی شاه پریون گفتم پـَـ نـَـ پـَـ قصه هفت دراکولا در شبو تعریف کن که دیگه اصلا نخوابه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:51
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
توی سلمونی نشسته بودم که یکدفعه یه مرد کچله امد تو. آرایشگر با نیشخند بهش گفت: امدی آب بخوری؟ مرد گفت: پـَـ نـَـ پـَـ امدم موهام کوتاه کنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 22:51
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ