یافتن پست: #اه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:17
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اینقدر بدم میاد وقتی میریم عروسی آهنگ قدو بالای تو رعنارو بنازم رو میذارن
همه به من نگاه میکنن :| :))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:16
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو ع[!]ات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن

(دیالوگ ماندگار پسر خاله ی کلاه قرمزی)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
توی ایستگاه مترو بودم؛یه پسره میخواست به یه دختره شماره
بده،یهــو یه پیرزنه برگشت بهش گفت:
خجالت بکش! این جای خواهرته!
پسره هم گفت:
من نباید شمارۀ خواهرمو داشته باشم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:10
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضیاهم بودن که ادعاشون میشد مرگم نمیتونه مارو از هم جدا کنه ولی سر پسوورد فیسبوک یا چک کردن موبایل از هم جدا شدن ...!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:09
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺑﺸﻢ ،
..
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
..
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﻔﺮ ﺧﺎﺭﺟﯽ ، ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﻢ

گفته باشم...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:44
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز یه سر رفتم محله قدیممون ،
همه خونه ها و مغازه ها و آدما رو یه دل سیر نگاه کردم
ولی هیچ حس خاصی بهم دست نداد …

اینکه هنوزم تو همون محله زندگی میکنیم امکان داره تاثیر گذاشته باشه...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:41
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کودک درونم امروز خودش رو به مریضی زد مدرسه نره

ینی کجا تو تربیتش اشتباه کردم‬
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:40
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﺎ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﯿﮕﻦ : ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﯽ ...! ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺪ ﺩﻫﻦ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺤﺶ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺸﻨﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﯽ ﺍﺩﺏ ...! ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺑﻐﻠﺖ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﻫﻢ ﺣﻠﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ...! ﺍﯾﻨﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯿﻦ ... آﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ...! ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ اﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﺪﯾﻦ ... !!! ﺍﮔﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﻢ ﻣﻨﻮ Add ﮐﻦ ... دیگــه خیلی نشد بگو من Add کنم ... ﭼﺎﺭﻩ ﭼﯿﻪ
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:39
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ