من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن هیچ انسانی انسانی دیگر را خوار نمی شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش ، گذرگاهایش را می آراید من در رؤیای خود دنیایی را می بینم که در آن همگان راه گرامی آزادی را می شناسند حسد جان را نمی گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند سیاه یا سفید از هر نژادی که هستی از نعمت گسترده زمین سهم می برد هر انسانی آزاد است شور بختی ، از شرم سر به زیر می افکند و شادی ، همچون مروا[!] گران قیمت نیازهای تمامی بشریت را بر می آورد چنین است دنیای رؤیای من . شعر از : "لنگستن هیوز" (ترجمه: احمد شاملو
دلــم حـضـور مــردانــه می خــواهــد ...نـــه اینـکـه مــرد بــاشـد ،
نه ...مــــردانــه بـاشـد، حــرفـش... قــولــش... فــکــرش... نـگـاهـش... قـلـبـش...
و ...آنــقــدر مــردانــه کـه بـتـوان تا بـیـنهـایــت دنـیــا بـه او اعـتــمــاد کــرد .
در زندگی سه چیز باز نمیگردد: زمان،کلمات و موقعیتها.
سه چیز نباید از دست برود:
آرامش،امید و صداقت.
سه چیز قطعی نیست: رؤیاها،موفقیت و شانس.
و سه چیز از با ارزش ترینهاست: عشق،اعتماد به نفس و دوستان واقعی.
ای یار دوردست که دل میبری هنوز چون آتش نهفته به خاکستری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینهات زمان در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز سودای دلنشین نخستین و آخرین! عمرم گذشت و توام در سری هنوز ای نازنین درخت نخستین گناه من! از میوههای وسوسه بارآوری هنوز آن سیبهای راه به پرهیز بسته را در سایه سار زلف، تو میپروری هنوز با جرعهای ز بوی تو از خویش میروم آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز
باران ...
حقیقت آسمان را
به زمین خواهد رساند
حتی اگر
بزرگ ترین چتر غفلت را
بر سر گرفته باشیم.
گناه نکرده تعزیر می شوم
حال آنکه تو
با هزار شیشۀ شراب در چشمانت
آزادانه در شهر قدم می زنی!