پادشاهي در يك شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت
ديد نگهبان پيري با لباس اندك نگهباني ميدهد
به او گفت سردت نيست؟
نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بيارم
پادشاه گفت: به قصرم ميروم و يك لباس گرم با خودم مياورم
پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد
فرداي آن روز جنازه ي يخ زده ي پيرمرد را در حوالي قصر پيدا كردند
در حالي كه با خط ناخوانا نوشته بود
من هر شب با همين لباس كم طاقت مياوردم
اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي در آورد
بزرگترين اشتباه عمرم اين بود كه به بابام پيشنهاد دادم وقتي بيكاره بياد با لپ تاپم پاسور بازي كنه!!!!
يعني يه وضييييييييييي
الهي كه خودم يه تنه فداي همه پدرمادراي ايروني برم ولي خدايش پربي راهم نيست
1- بعنوان مثال بچه غربي سرفه ميكند. مادر يك دستمال درميآورد و به بچه ميدهد
و اين ماجرا ها تمام نشدني است و... شايد بهتر باشه بگيم : والدين شرقي خود نياز به يك تربيت اساسي دارند.




(سکانسی که شقایق فراهانی رو به پنجره داشت گریه میکرد)خخخخخخخخ
1392/05/22 - 23:40
نظره
1392/05/22 - 23:41هاا؟
1392/05/22 - 23:42
هیچی
1392/05/22 - 23:43


1392/05/22 - 23:44