یافتن پست: #اه

saman
saman
تو كه دستت به نوشتن آشناست


دلت از جنس دل خسته ماست



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي



دل ما رو بنويس



بنویس هر چه كه ما رو به سر اومد


بد قصه ها گذشت و بدتر اومد



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم



بنويس از ما كه در حال فراريم


توي اين پاييز برگ فكر بهاريم



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل مارو بنویس



دست من خسته شد از بس كه نوشتم


پاي من آبله زد  بس كه دويدم



تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن


چرا اونجا كه تويي من نرسيدم



تو كه از شكنجه زار شب گذشتي


از غبار بي سوار شب گذشتي



تو که عشق و با نگاه تازه ديدي


باد ه بان به سينه دريا كشيدي



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس بنويس



بنويس از ما كه عشق و نشناختيم


حرف خالي زديم و قافيه باختيم



بگو از ما كه تو خونمون غريبيم


لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم



نمي شماريم


دل دريا نوشتي



همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس



دل ما رو بنويس
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:28
+3
saman
saman

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب


کن شتابی آخر  ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟


نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری


بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من حدیث روزگار من


بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب


تا که از آن گل دور افتادم


خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم


بی مه رویش ، دمی نیاسودم


به سیل اشکم ، گواهی ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر


من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او


محنت و خواری از بس دیدم بی او


مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد


دگر از جانم چه خواهی ای شب?!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:22
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
تندیسی زیبا نخواهد شد

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد

@roya66
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:18
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:15
+4
saman
saman
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش 

و او یکریز وپی در پی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را ........!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:34
+3
saman
saman

ابرم که می آیم ز دریا

روانم در به در صحرا به صحرا

نشان کشتزار تشنه ای کو

که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم

یک امشب میهمان این دیارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر اید

به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود

گل آبی به گندمزار من بود

اگر با دیگران تابیده امروز

همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز

گلی را می شکوفاند دل آویز

گل سردی گل دوری گل غم

گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم

نهال نازک یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:28
+2
saman
saman


بحر یست بحر  عشق که هیچش کناره نیست





آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست







هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود




در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست







ما را ز منع عقل مترسان و می بیار




کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست







از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد




جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست







او را به چشم پاک توان دید چون هلال




هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست







فرصت شمر طریقه رندی که این نشان




چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست







نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو




حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:48
+1
saman
saman

در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد                  



عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد



      جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت    



عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد



        عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد        



برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد



               مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز               



دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد



             دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند           



دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد



            جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت           



دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد



                  حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت                  



کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:21
+2
saman
saman

در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده
روشنی آب و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرّر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان روحی که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکر هایمان با من وعده ی دیداری بده !


 

                                             (احمد شاملو)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:11
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 01:02
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ