یافتن پست: #اه

saman
saman
در فنجان خالی میشوم
شبیه عابران خسته
مرا قورت میدهی و من
راه قلبت را پیش میگیرم
در قهوه ای که
به رگهایت جاری است!

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:46
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اشک هایم چه بچه شده اند ..! گونه هایم را با سُرسُره اشتباه گرفته اند ..! هی با یاد تو ، از گوشه ی چشمانم سُر می خورند..!
(( احمد سعیدی ))
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:45
+5
saman
saman

گاه آدم در بیست سالگی میمیرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود.


[صادق هدایت]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:43
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حَســــــرَتــ ـــــ !

یعنے رو بـﮧ رویــــَــــمـ نِشَستـﮧ اے

وَ باز خیســـــےِ چِشمـــانــَـمـ را ،

آن دَستمآلِ خُشکــِ بے اِحسآس پاکــ کُنــَـــد

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے شآنـﮧ هایَتــ دوش بـﮧ دوشـَــــــمـ باشَد

اَما نَتوانــَــم اَز دِلتَنگے بـﮧ آن پَناه بِبـــــــرَمـ

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے تــــ ــــو کـﮧ در عینِ بـــــــــودَنتــ

داشتَنتــ را آرزو مے کُنــــَــــمـ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:42
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گـــــاهی وقتهـــا آدمهــــا ،
از یکـــ جایی به بعــــــد ،
از یکـــ روزی به بعـــــــد ،
از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،
دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد….
نه رنگـــ ها ،
نه خیـابانهـــا ،
نه فصلهــــــــا….
گاهـــــــی وقتهــــا آدمهـــا
از یک نفــــــــر به بعــــــد فقط دلتنگ اند..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:33
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مــــَــرد بـایـد گـاهـی وقـتـا مـردونـگـیـشـو بـا ســــکـــوت ثـابـت کـنـه ...

بـا بـــغــلــش ،

نـــه بـا فــریـــ ـادش . . . !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:31
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همه پسرها فرشته اند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و به دو دسته ی عزرائیلیان و ابلیسیان تقسیم میشوند
دخترا سنگین باشید فقط دو انگشتی همراهی کنید منو!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:25
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم

جسدِ زنده‌ی در معرض ِ اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر،غمگینم

مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

گاه می گویم از زندگی‌ام خسته شدم

گاه می گویم مرگ آمده استقبالم

کودک تشنۀ آغوش توام بیخود نیست

صبح‌ها یکسره غر می‌زنم و می‌نالم

خواستم با نفست لحظه‌ای آرام شوم

گوشی ات گفت که از صبح سحر اشغالم

هرچه از صبح در خانۀ حافظ رفتم

"بوی بهبود ز اوضاع..." نیامد فالم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:17
+4
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
saman
saman

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه


راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد


برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”


مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه”


راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:36
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ