یافتن پست: #اه

saman
saman

دوستان از من به شما نصیحت: کرم حلزون نخرید!!!


من خریدم حلزونه رو خوب لهش نکرده بودن باهاش چش تو چش شدم...

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:55
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

خدایـــــــــــــــــــــــــــــا ...

چه ساختــــــــه ایــــــــــــــــــــــــــــ ...

دل آدم هایت یکــــــــــــــــی ازیکــــــــــــــــی سنگــــــــــــی تر ...

دروغ هایشان یکــــــــــــــــــــی از یکـــــــــــــــی زیباتر ...

نگاه هایشان یکــــی از یکـــــــــــی معنی دار تر و سنگین تر ...

روحشان یکـــــــی از یکـــــــــــــی هـفـــتـــــــــــ رنـــگـــــــــــ تر ..
و
هر یک برای خود ،

یکــــــــــــــی از یکـــــــــــــــی خــــــــــــــدا تـــــــــر !...



دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:51
+5
saman
saman
در CARLO
یه سوال مطرح شده بود که روزه تون رو با چی باز میکنین ؟



کامنت های دریافتی ازهموطنای عزیزمـــون به شرح زیر:



با دروغ



با صبحانه



با افطار



با آچار فرانسه



با صدای علی عبدالمالکی



با روزه باز کن



با کلید



با تریاک



با شامپو گلرنگ



با انبردست



با سیگار



اصلا نمیبندیمش که بخوایم بازش کنیم



باز نمیشه، سِفت بستمش



با مرغ دل همتونم بسوزه



یه راهنمایی میکنین؟



با بیسکویت گرجی



با ۳۰۰۰ میلیارد تومان وجه نقد!!



یه همچین دل های پاکی دارن ملت!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:47
+3
saman
saman
در CARLO

حدودا 9 ساله بودم؛ تفريحم اين بود که وقتي جوراب پوشيدم، پامو روي فرش بکشم و به يه


نفر ديگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!


يه بار توي يه کتاب خوندم که اين کار رو با دمپايي ابري اگه انجام بدي،


جرقه ي قوي تري مي زنه. اين مطلب توي ذهنم مونده بود......


رفته بوديم خونه مادربزرگم عيد ديدني، ديدم کنار سالن يه دمپايي ابري هست.


يه مرتبه افکار شيطاني به سراغم اومد...


رفتم پوشيدم و عين مونگو? حدود نيم ساعت پامو رو زمين مي کشيدم!


بعد رفتم جلوي همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!


آنچنان جرقه اي زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنيدن!!


موهاي جفتمون عين برق گرفته ها سيخ شده بود و


همه مات و مبهوت نگاه مي کردن و نمي فهميدن چه اتفاقي افتاده!


از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگين وارد شده، چيزي يادم نمياد!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:04
+3
saman
saman
در CARLO
مـــــن اگــــه یـــــه نفــــــر دیگــــه بودمــــو ، خــــــودمـــو می دیـــدم

عـــــاشقــــش می شــــدم بی شـــــک {-6-}

ولی شمــــاهـــــا انــــگار نـــه انگــــــار !


خجــــالت نمی کشیــــد واقعــــاً !؟
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/13 - 10:01]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:01
+3
saman
saman
در CARLO
ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﮐﺎﺑﯿﻨﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭ.

+ ﺧﺐ.

- ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻦ ﺯﻣﯿﻦ.

+ ﺧﺐ.

- ﺷﮑﺴﺖ؟

+ ﺁﺭﻩ.

- ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺵ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻦ.

+ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ . ﻣﻨﻈﻮﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.

- ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟

+ ﻧﻪ …

- ﻣﺘﻮﺟﻪ شدی ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 09:07
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:38
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:37
+5
be to che???!!
be to che???!!
من يك دخترم.. .
بــــــــدان . .
\"حــــــواي\" كسي نـــــمي شــوم كه به \"هــــــواي\" ديگري برود ...
تنهاييم را با كسي قسمت نـــمي كنم كه روزي تنهايم بگذارد .. .
روح خـــداست كه در مــــــن دميـــده شده و احســـــاس نام گرفته .. .
... ارزان نمي فروشمش...
دستــــــهايم بــاليـــن كـــودك فـــردايـــم خـــواهـــد شــــد .. .
بـــي حـــرمتـــش نمي كنم و به هــر كس نمي سپارمش .. .
پـــاييــــــز است ...
باران بي وقفه اين روزها هواي عاشقي به سرم مي اندازد .. .
لبـــــريــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ......
ســـــوداي دلـــم قسمت هر بي ســر و پـــــا نيست .... .
عشق \"حـــواي\" ايراني با شكــــوه است و بــــــــزرگ ....
\"آدمي\" را براي همراهي برمي گزيند ، شريــف ، لايــق ، فروتـــــن و
عــــــــــــــــــــــــ اشـــــــــــــــــــــــ ـــق .......!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:35
+2
be to che???!!
be to che???!!

شب در آسايشگاه

يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟

فرمانده: بله بسيار زياد!

خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم

فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!
فرمانده ميره تو آسايشگاه:

وا...عجب بي شعوري هستي ها، در بزن بعد بيا تو

راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو

فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!

همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟

واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.

آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده

فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.

سرباز: آخه گناه داره، طفلكي


مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:34
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ