کاشکی گاهی وقتا...
خدا از پشت ابر ها بیاد بیرون...
گوشم رو محکم بگیره و داد بزنه... آهااااای...!!!
بشین سر جات اینقده غر نزن.... همینه که هست...!!
بعد یه چشمک می زد... و آروم توی گوشم میگفت...
همه چی درست میشه...
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریت هایت کو؟ پوزخندی زد!
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد... گفتم: میخواهم امشب با کبریتهای
تو ، این سرزمین را به آتش بکشم!!
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...
گفت : کبریت هایم را نخریدند!
سالهاست تن می فروشم! می خری؟؟؟!
تو را به جان ِ ستاره دوباره ماه نکِش!
دوباره با قلم ِ باد تکیه گاه نکِش!
نگاه کن به تبسم به کف زدن به صدا به روی خنده ی بی استخاره آه نکش!
تو از طراوت ِ بی انتهای پَر زدنی مرا به جَرم ِ پریدن چنین سیاه نکش!
نگاه ِ سبز ِ من و تو در انتهای وفاست به سوی زردی , ناباورانه راه نکش!
ببین به روی دلم مشق ِ عاشقی کردم به روی مشق ِ شبم خط ِ اشتباه نکش!