یافتن پست: #اون

mehdy
mehdy
پرسیدم تو مشتت چی داری؟

گفت: خودت نگاه کن

دستاشو گرفتم آروم باز کردم

تو دستاش چیزی نبود ...

گفتم: چیزی نیست که ...!

... دستامو که تو دستش بود فشرد گفت:

نبود ولی حالا هست

دستام گرم شد و اون لبخند زد . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:32
+4
*vorojak*
*vorojak*
مردی و مردانگی افسانه شد.............!!!
12 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 13:28
+6
benyamin
benyamin
ازت چنين انتظاري نداشتم كه همچنين كاري كني،نه تنها من بلكه خانواده خودت هم از اين كارت ناراحت شدن نميخوام بگم ولي مجبورم بگم.بخدا اگه يه دفعه ديگه فقط يه دفعه ديگه بشنوم كه اينجوركاري رو كردي شايد مجبوربشم يه جور ديگه رفتاركنم اصلأ چه دليلي داشت تو اين كاروكني؟ روشن گذاشتن لامپ! اونم تو اوج مصرف برق..........
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 12:28
+2
mehdy
mehdy
آقایون و خانومای عزیز از این لحظه به بعد تصمیم گرفتم هرکی به پست هایی که میفرستم نظر داد من هم به پست های اون نظر بدم.{-6-}{-6-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 12:14
+2
sasan pool
sasan pool
{-18-}{-18-}{-18-}
11 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:46
+3
jamal
jamal
هرگاه دیدی گناهی اونقدر بزرگه که نمیتونی ببخشیش .بدون اون از کوچیکیه قلبته نه از بزرگی گناه.{-36-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:29
+3
Danial
Danial
عشـــــقٍ تــــو
شـــوخـیٍ زیبــایــی بــود کـه خـداونـد بـا قلــبٍ مــن کـــرد !
زیبـــا بــــود،
امّــــا
شــــوخـی بـود !
... ... ... حـــــالا . . .
تـــــــو بـــی تقــصیـــری !
خـــــدایٍ تــــو هـم بــی تقــصیـــر اســت !
مـــن تـــاوان اشتــباه خـــود را پـــس مـیدهـــم . . . !
تمــــام ایـــن تنــــهایـی،
تـــــاوان « جــــــدّی گــرفتن آن شــــوخــی » اسـت! ! !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:05
+4
☺SAEED☻
☺SAEED☻
سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم
همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت
تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 10:57
+5
Danial
Danial
لحظه قشنگیه وقتی اونی که عاشقشی از پشت بغلت میکنه...
دستاشو حلقه میکنه دورتو..
نفسای گرمش میخوره به گردنت و آروم زیره گوشت زمزمه می کنه : " دوستت دارم
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 10:21
+4
Saman Mlh
Saman Mlh


امروز یه پشه مشاهده کردم تو اتاق. رفتم یه دماسنج آوردم نشستم جلوش نشونش دادم و باهاش منطقی بحث کردم که هنوز سرده هوا. اونم قبول کرد و رفت !



4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 10:08
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ