zahra
[!] تو کلیسا نشسته بوده، یهو میبینه یه دختر خیلی میزون میاد تو. میدوه میره پشتِ یه مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من همه چی دادی، پول دادی، قیافه دادی، خانواده خوب دادی...فقط ازت یه چیز دیگه میخوام..اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح! خودت کمکم کن! [!] از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده! خودم میرم
reza
اینم واسه [!] ناظمی! دانش آموز: آقا اجازه؛ شكل دايناسورها رو از اسكلتهاي باقي مونده از اونها حدس ميزنن؟ معلم: پـَـــ نــه پـَـــ ميدن به جنتي از روي خاطرات ذهنيش، طراحي كنه !!