یافتن پست: #اون

mina_z
mina_z
- سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهم‌ترين آدم مملكته. دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره. هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه : باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه... جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 16:11
+2
مهسا
مهسا
دیــکتــاتــور کیــست؟ دیــکتــاتــور اون بچّه ی دو سالـــست که بیست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 16:07
+4
zahra
zahra
- اين هم يه شعر واسه بعضی دخترهای امروزی : آخر يه روز تيک ميگيری ، لباسهای شيک ميگيری ، بابات را ميکنی کچل ، تا بينی رو کنی عمل ، با همراهت زنگ ميزنی ، عينک رنگ رنگ ميزنی ، اين دل و اون دل ميزنی ، هي به موهات ژل ميزنی ، جنس لباسات تريکو ، موزيک فقط از انريکو ، جوراب های فسقلکی ، روسری های الکی ، با اشوه های شُتری ، ميشينی پشت موتوری ، تو خيالت خيلي تکی ، فکر ميکنی با نمکی ، خوشی با اين تيپ خفن ، حالا قشنگی مثلا ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 16:05
+3
مهسا
مهسا
فقط یه ایرانی اونم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بکشه!{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:52
+4
امیرحسین
امیرحسین
یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت : یه سوالی ازت می پرسم اونجا تابلو نکن! فقط با آره یا نه جواب منو بده! باشه؟ گفتم: باشه! گفت:اوضاع اونجا چه جوریه ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:44
+2
مهسا
مهسا
اونوقت میـــــــــــگن شلوار کردی به چه دردی میــــــــخورهههه!!{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:23
+4
ronak
ronak
یکی بود یکی نبود ... وقتی این یکی بود ... اون یکی نبود ... وقتی اون یکی بود ... این یکی نبود ... مهم نیست کی بود و کی نبود ... ولی حیف که هیچوقت ... این یکی با اون یکی نبود ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 14:58
+2
mina_z
mina_z
يارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!! يارو میگه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 13:41
+4
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
گاهی وقتا به جای خاموشی در جواب ابلهان ، باید یه مشت بخوابونی زیر چشمش! چون آدمی که ابله باشه ، معنی اون سکوت رو هم نمیفهمه.{-46-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 13:34
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ