یافتن پست: #اون

محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه ، دیوار اتاقش پر عکس میشه.... ولی همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:50
+4
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:43
+4
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
طرف زنگ میزنه فلسطین جواب میدن: بله میگه: اونجا فلسطین؟ میگن: آره میگه پس چرا میگن اشغال
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:37
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مامان بزرگم نذر کرده بود دانشگاه قبول بشم 30 جزء قرآن رو بخونه من دانشگاه قبول شدم 2 جزء بیشتر نخوند بهش میگم عزیز فقط 2 جزء خوندی که؟!! اونم میگه : اون رشته ای که تو قبول شدی 2 جزئشم زیادیه!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:34
+5
zahra
zahra
وقتی دل تنها کالایی است که خداوند شکسته ی آن را می خرد....پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!.......
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:23
+4
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
ژاپن از هر 10 تا بچه ای که به دنیا میاد 9 تاشون خنگن، یکی شون باهوش ! اما تو ایران از هر 10 تا بچه، 9 تاشون باهوشن، یکیشون خنگ ! حالا چرا ژاپنی ها این قدر پیشرفت می کنن و ایرانی ها پیشرفت نمی کنن ؟ ... ... چون که تو ژاپن اون یه نفر باهوش رو می ذارن بالای سر اون 9 تا خنگ دیگه ، اما تو ایران اون یه دونه خنگ رو می ذارن بالای سر اون 9 تا باهوش دیگه :| {-6-}{-12-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:36
+4
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
یه شیرازی خودکشی میکنه.اون دنیا ازش می پرسن چرا خودکشی کردی میگه: " آمو کی حال داشت نفس بکشه " {-7-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:36
+3
amir ali
amir ali
وقتی اونی كه خیییییییلی دوستش داری ، بهت خیانت می كنه داغون می شی ، له می شی ، مثل اینكه : یه كامیون از روت رد شه!!! اما اگه ببخشیش و بهش یه فرصت دوباره بدی ، مثل این میمونه كه : به اون كامیون اجازه بدی ، دنده عقب بگیره و یه بار دیگه از روت رد بشه ،
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:07
+2
ebrahim
ebrahim
پریشب تو خیابون میرفتم داشتم با فندکم بازی میکردم، پلیس رد شده میگه اون چیه؟ فندکه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ مشعل المپیکه دارم میبرم لندن!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یه چاه. هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن. یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت و گفت طنابو بگیر بیا بالا. کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک می کنه. گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا. گفت نه خدا به من کمک می کنه. کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟ خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر، تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میکنه !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:11
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ