یافتن پست: #بد

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
دیروز سر چارراه یه نفر اومد گفت : گل میخای ؟ منم مثل فیلما پنج تومن دادم و گفتم همشو بده بعد یارو گفت : ببخشید دونه ای چهار تومانه ! {-10-}{-33-}{-7-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 12:23
+7
saman
saman
در CARLO
اينقدر كه از تنهايي خوشم مياد از هيچ چيزي تو اين دنيا

خوشم نيومده...


توي تنهايي يه رازهايي هست كه فقط آدماي تنها


دركش مي كنن....


اينجوري نفس كشيدن و نمي خوام...

تنها چيزي كه مي دونم اينه كه دوست دارم سريع تموم


بشه..همه چيز اين دنيا..اين روزا..


تموم بشه ببينم آخرش چي مي خواد بشه...


من از اين تكرارها دلگيرم بدجور...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:51
+7
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
irania key mikhan befahman emial , www nadare ? :d
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:45
+5
saman
saman
در CARLO
نميدونم از چي بنويسم….اصلا براي چي بنويسم..


فقط مي دونم وقتي مي نويسم خيلي حالم عوض ميشه..


احساس مي كنم يه سنگيني از رو دوشم برداشته ميشه..


چقدر شريعتي راست مي گفت:


احمق باش تا نفهمي و خوش باشي…


چقدر دوست دارم بنويسم و بنويسم و بنويسم…


اما نمي تونم....نميشه....چي بنويسم؟؟؟


چرا اين شده زندگيم؟؟


دارم غصه ي چي رو مي خورم؟؟؟


اي كاش مي دونستم....


اين روزا دلم بد جور مي خواد آدرس وبم و


عوض كنم....از بلاگفا برم..برم يه جايي كه


هيچ كس ندونه كجاست و اونجا فقط و فقط و فقط


واسه خودم بنويسم...تنهاي تنها....


ولي نمي تونم..بازم مثل هميشه نمي تونم..


اينبار منطق مي پذيره... دل مي گه نه...


يه جورايي ميشه آنچه كه دل نمي خواهد و منطق مي پذيرد..



اين وبلاگ واسه من شبيه يه كلبه است پر از خاطرات...


تلخ...شيرين...تلخ..شيرين...


هيچكدوم از مطالبشو بدون فكر ننوشتم...


ساعتها شايد روي هر كدوم از مطالبش فكر كردم...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:41
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
دوستای گلم....امروز آخرین روز نظر سنجیه آکادمیه ها
بدو رای بده
باز نشر یادت نره
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:08
+11
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

فکر کن رفتی حموم
.
.
حولت یادت رفته!
.
.
داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده...
.
.
در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت...
.
.
می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی...
.
.
دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو تو خونه تنها بودی...!!!:|
.

حستو بگوووووووو..........:|
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 18:47
+10
ramin
ramin
این قدر هم بد نیست پیامای ایرانسل بعضی وقتا ابروداری میکنه و بعضی وقتا از تنهایی درت میاره !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:56
+10
saqar
saqar
گفت :قول بده
گفتم چه قولی؟
گفت :که هر وقت یاد من افتادی بخندی.
رفت....
همه فکر کردن انقدرا هم دوسش نداشتم...
که فقط خندیدم...
که همش خندیدم...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:31
+8
saman
saman
در CARLO
آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی , تا آنکه م[!] تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شماره گیری نموده، لکن نتوانست منظور خود را بر هتل دار تفهیم نماید. مریدان یک به یک گوشی در دست گرفته و هرچه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد !!!

از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animal ها، تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.

شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجه ای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند:

" Edison Dead In This Hotel " !!!

و چون چشم بر هم زدنی برقها بیامد ... !!!

آورده اند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و خشتکهای خویش جر همی بدادندی و سپس در گروه های سه تایی عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:09
+6
saqar
saqar
حسرت یک چیز به دلم مانده است
ان هم نمازیست که قسمتم شود
بدون یادی از دنیا، پر از یاد خدا
دلم به دو رکعتش هم راضیست...!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:55
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ