یافتن پست: #بد

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مانتوش ۱۵ سانت بالای باسن مبارکشه، آرایششم که شبیه جن و پری شده. میگه به نظرت برم بیرون گشت ارشادم بهم گیر میده ؟! پَـــ نـ پَـــ میبرنت صدا و سیما تو برنامه‌ی زلال احکام به سوالات شرعی مردم پاسخ بدی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:18
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
بابام زنگ زده میگه سند خونه رو بردار بیار ! بدو بدو دارم میرم پایین ، همسایمون دیده میگه این سند خونتونه ؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ دفتر مشق بابامه یادش رفته ببره مدرسه ، خانم معلمشون دعواش کرده!!!
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:16
+6
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یا ایها الذین آمنوا ...اي كساني كه ايمان آورده ايد بدانید که روز قیامت در پیش است پـَـــ نــه پـَـــ .ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از هر کجا آورده‌اید برید بذارید سر جاش
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:14
+6
سحر
سحر
کی از اینا میخواد؟؟ امتیاز بده..
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:54
+5
mina_z
mina_z
آوینی تو جنگ کشته‌میشه، به [!] میگن برو یه جوری به خانوادش خبربده. [!] میره دم خونشون زنگ میزنه، زن یارو میگه: کیه؟ [!] میگه: ببخشید،‌ منزل شهید آوینی؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 14:43
+9
رضا
رضا
هر که آید گوید: گریه کن، تسکین است گریه آرام دل غمگین است چند سالی است که من می گریم در پی تسکینم ولی ای کاش کسی می دانست چند دریا بین ما فاصله است من و آرام دل غمگینم
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:33
+7
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
از مربي بدنسازي پرسيدم: با كدوم دستگاه بيشتر كار كنم تا دخترها عاشق هيکلم بشن؟ مربي گفت: از دستگاه خودپرداز بيرون سالن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:29
+7
رضا
رضا
تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص … و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی … در شرح حال گل بنویسید خار را بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:17
+6
zahra
zahra
نصفه شب از خواب پریدم ..... یه " هزار پا " داشت روی سینم به صورت کاملا پریودیک با فرکانس ثابتی حرکت میکرد ، من و میگی .....!!!! بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشتم دور خودم می پیچیدمو به لباسام چنگ مینداختم در اتاقو وا کردم پریدم تو هال ، ( یعنی تو اون لحظه اگه لینچان و جت لی و جکی چان با هم میریختن سرم ، ازم کتک میخوردن ، اصن کنترلمو کاملا از دست داده بودم ) . یه هاله ی ضعیفی از نور تو یه قسمتی از هال افتاده بود ، مثه یوز پلنگ خودمو رسوندم اونجا دیدم یه چیزی چسبیده به شلوارم ، مارو میگییییییی؟؟؟ با تمام قدرت با کف دست با پشت دست با مشت با آرنج همینجوری داشتم میکوبیدم به پام ، حالا منه بد بخت هم دستم درد گرفته بود هم پام ، ازون طرفم داشتم زهره ترک میشدم ، فکر میکردم این پاهاش گیر کرده تو شلوارم واسه همین کنده نمیشه ، آقا دورخیز کردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه ، دو سه تا غلتم روی زمین زدم تا کاملا پرس بشه ، یعنی حرکاتی کردم که یه گونگ فو کار حرفه ای از انجامش عاجزه ، بعد از اینکه خودمو آش و لاش کردمو دهن دستو پام سرویس شد پریدم چراغو روشن کردم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:14
+9
aB'Bas S
aB'Bas S
رفتم كتابفروشي مي‌گم يه قانون اساسي بده. مي‌گه: براي امتحان دانشگاه مي‌خواي؟ مي گم: په نه په، مي‌خوام اجراش كنم بندازنم زندان؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:07
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ