یافتن پست: #بد

Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم !
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:44
+4
امیرحسین
امیرحسین
یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت : یه سوالی ازت می پرسم اونجا تابلو نکن! فقط با آره یا نه جواب منو بده! باشه؟ گفتم: باشه! گفت:اوضاع اونجا چه جوریه ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:44
+2
ronak
ronak
همسفر خوب در هواپیما !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:38
+4
amir taha
amir taha
دعای پسران مجرد الهم نزلنا حوریاً تک دانه و الهیکل توپ کم توقعا...! السّن الصغیرا...! لا کوزه ترشی...! الوضع المالی العالی و جهیزیتها کاملةُ...! و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و البرادر و کلهم فک و فامیلا...! الچشم البسته (لارايته آفتاب مهتاب) کدبانوا فی الامور المنزل مطیع الامر، بدون شرط و تسلیماً لخشمنا...! قویاً فی تحمل بوی...! یا رب اعطني كذا هلو و الجگر فوریا"....!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 15:06
+2
mina_z
mina_z
یارو میمیره فرشته ها بهش میگن تو 675.23 رکعت نماز بدهکاری!!!! یارو میگه 675 قبول ولی اون 0.23 چیه؟!!!.............فرشته ها میگن تعداد نماز های خونده ضرب در سینوس زاویه انحراف از قبله!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 13:15
+8
رضا
رضا
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند..................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 12:22
+2
رضا
رضا
به چشمای خودت قسم دیگه بهت نمی رسم وصال تو خیالیه وای كه دلم چه حالیه بازیای عروسكی آخ كه چه حیف شد...................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 09:59
+1
ronak
ronak
بدون شرح
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:39
+5
shahin ES
shahin ES
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه ...خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:14
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ